تبلیغات
معاد در نهج البلاغه
 
شبروان مست ولای تو علی        جان عالم به فدای تو علی


¿آغاز کلام

 

شنبه 28 مرداد 1385

 

آغاز کلام:

چرا ، هدف ، نتیجه

عشق به نهج البلاغه ما را واداشت تا با شور و شوق زاید الوصفی این کلام مافوق کلام مخلوق و مادون کلام خالق را به رشته تتبع درآوریم.

معاد یعنی یک چهارم قرآن موضوعی بود که بیش از دیگر موضوعها توجه ما را به خود جلب نمود. هرچه گشتیم دیدیم در وادی پرهیاهوی اینترنت تا کنون اینچنین به نهج البلاغه پرداخته نشده است  تصمیم گرفتیم با نام و یاد خدا و با کمک از استاد راهنمای خود درقالب وبلاگ که پدیده ای نو و جذاب است  به این موضوع بپردازیم.

شاید با بررسی اجمالی موضوع  معاد در این مجال اندک فرصت جالبی برای دوست د اران کلام اهل بیت فراهم آورده باشیم.

با ارائه این طرح کاربران محترم می توانند در سراسر دنیا با جستجو در این وبلاگ  معاد از دیدگاه امام علی(ع) را در قالب سه  بخش  خطبه ها ، نامه ها و کلمات قصار  به جستجو بپردازند و مطالب مورد نیاز خود را به دست آورند.

مطالعه این وبلاگ برای کاربران محترم این فرصت را فراهم می آورد تا در زمانی اندک موضوع مورد بحث خود را به دست آورند و همراه با ذکر شماره نامه، خطبه و کلمات قصار منبع  خوبی برای تحقیق و تفحص خود فراهم آورده باشند.

امکانات دیگری نظیر چاپ ، آلبوم عکس های علوی ، موزیک امام علی ع ، مقالات پیرامون معاد ، پیوندهای مرتبط با موضوع و.... از دیگر امتیازات این وبلاگ می باشد.

امید است ماحصل نه ماه تلاش ما مورد عنایت حضرت حق و دوستداران  اهل بیت قرار گیرد.

مخدوم زاده اردکانی ، یوسفی و گنجی

 

¿آغاز یک راه

 

دوشنبه 19 تیر 1385

  موضوع کارمان را انتخاب کردیم:

قیامت در نهج البلاغه

نهج البلاغه

ما در این وبلاگ کوشیده ایم به زعم خویش با بررسی دقیق نهج البلاغه این کلام مافوق بشر و مادون خالق  دیدگاه علی ابن ابی طالب ع را به شما معرفی نمائیم.

امیدواریم بتوانیم د ر وسع خود گوشه هایی هرچند اجمالی از این موضوع را آشکار سازیم.

 در این وبلاگ موضوع قیامت در نهج البلاغه به تفکیک ۱- خطب ۲- نامه ها و ۳- کلمات قصار

موضوع بندی شده است.

جلسات ما شنبه ها ساعت ۳۰/۳ الی ۵ عصر

مكان پژوهش سرای جوان اردكان

 

¿نامه۲۱

 

چهارشنبه 10 خرداد 1385
نیز از نامه های امام علیه السلام به زیاد [5] اسراف را کنار بگذار و میانه روی را پیشه کن از امروز به فکر فردا باش [6] و از اموال دنیا به مقدار ضرورت برای خویش نگاه دار و زیادی را برای روز نیازت از پیش بفرست [ و برای قیامت ذخیره کن ] . [7] آیا امید داری خداوند ثواب متواضعان را به تو دهد در حالیکه در پیشگاهش از متکبران باشی؟ [8] و آیا طمع داریکه ثواب انفاق کنندگان را به تو عنایت کند در صورتی که در زندگی پر نعمت و ناز قرار داری؟ و مستمندان و بیوه زنان را از آن منع میکنی؟ [9] بدان انسان با آنچه از پیش فرستاده پاداش داده می شود و به آنچه قبلا برای خود نزد خدا ذخیره کرده وارد می گردد
¿شماره ۲۱

 

چهارشنبه 10 خرداد 1385
سبکبار شوید تا به قافله برسید [12] رستاخیز و قیامت در برابر شما است و مرگ همچنان شما را می راند سبکبار شوید تا به قافله برسید [1] پیشینیان شما در انتظار عقب ماندگان هستند . [2] مرحوم سیدرضی می گوید : این سخن امام پس از سخن خدا و پیغمبر ( ص ) با هر سخنی سنجیده شود بر آن برتری خواهد داشت و از آن پیشی خواهد گرفت و اما جمله تخففوا تلحقوا : [ سبکبار شوید تا به قافله برسید ] کلامی کوتاهتر و پر معنی تر از آن شنیده نشده چه کلمه ژرف و عمیقی ؟ چه جمله پر معنی و حکمت آمیزی است که تشنگی دانش را برطرف می کند ؟ ما عظمت و شرافت این جمله را در کتاب خود به نام الخصائص بیان کرده ایم
¿شماره ۳۱

 

چهارشنبه 10 خرداد 1385
چنان نیست که هر کس در جستجو باشد به خواسته اش برسد . و هر غائب و پنهانی بازگردد از موارد فساد از بین بردن زاد و توشه و تباه ساختن معاد است
¿نامه ۳۱

 

چهارشنبه 3 خرداد 1385
گاه می شود که بینا به خطا می رود و نابینا به مقصد می رسد [17] شر و بدی را تاخیر افکن زیرا هر وقت بخواهی می توانی انجام دهی بریدن از جاهل معادل پیوند با عاقل و هوشیار است [1] کسیکه از مکر زمان ایمن بماند زمان به او خیانت خواهد کرد و کسیکه آن را بزرگ بشمارد او را خوار خواهد ساخت
¿نامه۳۱

 

چهارشنبه 3 خرداد 1385
پیش از آنکه فرصت از دست برود و مایه اندوهت گردد آنرا غنیمت بشمار . [15] چنان نیست که هر کس در جستجو باشد به خواسته اش برسد . و هر غائب و پنهانی بازگردد از موارد فساد از بین بردن زاد و توشه و تباه ساختن معاد است . [16] هر کاری سرانجامی دارد به زودی آنچه برایت مقدر شده بتو خواهد رسید . [17] هر بازرگانی همواره خود را در مخاطره می اندازد [ تا نتیجه گیرد ] . بسیار شده که سرمایه کم رشدش از سرمایه زیاد بیشتر بوده است نه در کمک کار پست خیری وجود دارد [1] و نه در دوست متهم آنگاه که روزگار در اختیار تو است بهره خود را بگیر
¿ خطبه ها۴۴

 

چهارشنبه 3 خرداد 1385
خوشا به حال کسیکه بیاد معاد باشد . و برایروز حساب عمل کند.و بمقدار کفایت قناعت نماید . و از خدا راضی باشد .
¿نهج البلاغه

 

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385
(نهج البلاغه) اندیشه امام على علیه السلام

این مجموعه نفیس...

این مجموعه نفیس و زیبا به نام‏«نهج البلاغه‏»كه اكنون در دست ماست و روزگار از كهنه كردن آن ناتوان است و گذشت زمان و ظهور افكار و اندیشه‏هاى نوتر و روشنتر مرتبا به ارزش آن افزوده است، منتخبى از«خطابه‏ها»و«دعاها»و«وصایا»و«نامه‏ها»و«جمله‏هاى كوتاه‏»مولاى متقیان على علیه السلام است كه به وسیله سید شریف بزرگوار«رضى‏»(رضوان الله علیه)در حدود هزار سال پیش گردآورى شده است.

آنچه تردید ناپذیر است این است كه على علیه السلام چون مرد سخن بوده است،خطابه‏هاى فراوان انشاء كرده،و همچنین به تناسبهاى مختلف جمله‏هاى حكیمانه كوتاه فراوان از او شنیده شده است، همچنانكه نامه‏هاى فراوان مخصوصا در زمان خلافت نوشته است،و مردم مسلمان علاقه و نایت‏خاصى به حفظ و ضبط آنها داشته‏اند.

مسعودى كه تقریبا صد سال پیش از سید رضى مى‏زیسته است(اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجرى)در جلد دوم مروج الذهب تحت عنوان‏«فى ذكر لمع من كلامه و اخباره و زهده‏»مى‏گوید:«آنچه مردم از خطابه‏هاى على در مقامات مختلف حفظ كرده‏اند (1) بالغ بر چهار صد و هشتاد و اندى مى‏شود. على علیه السلام آن خطابه‏ها را بالبدیهه و بدون یادداشت و پیشنویس انشاء مى‏كرد،و مردم،هم الفاظ آن را مى‏گرفتند و هم عملا از آن بهره‏مند مى‏شدند.»

گواهى دانشمند خبیر و متتبعى مانند مسعودى مى‏رساند كه خطابه‏هاى على چقدر فراوان بوده است.در نهج البلاغه تنها239 قسمت‏به نام خطبه نقل شده است،در صورتى كه مسعودى چهار صد و هشتاد و اندى آمار مى‏دهد و بعلاوه اهتمام و شیفتگى طبقات مختلف را بر حفظ و ضبط سخنان مولى مى‏رساند.

سید رضى و نهج البلاغه

سید رضى شخصا شیفته سخنان على علیه السلام بوده است.او مردى ادیب و شاعر و سخن‏شناس بود. ثعالبى كه معاصر وى بوده درباره‏اش گفته است:

«او امروز شگفت‏ترین مردم عصر و شریفترین سادات عراق است و گذشته از اصالت نسب و حسب،به ادب روشن و فضل كامل آراسته شده است...او از همه شعراى آل ابیطالب برتر است‏با اینكه آل ابیطالب شاعر برجسته فراوان دارند.اگر بگویم در همه قریش شاعرى به این پایه نرسیده است،دور از صواب نگفته‏ام.» (2)

سید رضى به خاطر همین شیفتگى كه به ادب عموما و به كلمات على علیه السلام خصوصا داشته است، بیشتر از زاویه فصاحت و بلاغت و ادب به سخنان مولى مى‏نگریسته است،و به همین جهت در انتخاب آنها این خصوصیت را در نظر گرفته است،یعنى آن قسمتها بیشتر نظرش را جلب مى‏كرده است كه از جنبه بلاغت‏برجستگى خاص داشته است،و از این رو نام مجموعه منتخب خویش را«نهج البلاغه‏»نهاده است،و به همین جهت نیز اهمیتى به ذكر مآخذ و مدارك نداده است،فقط در موارد معدودى به تناسب خاصى نام كتابى را مى‏برد كه آن خطبه یا نامه در آنجا آمده است.

در یك مجموعه تاریخى و یا حدیثى،در درجه اول باید سند و مدرك مشخص باشد و گرنه اعتبار ندارد، ولى ارزش یك اثر ادبى در لطف و زیبایى و حلاوت و شیوایى آن است.در عین حال نمى‏توان گفت كه سید رضى از ارزش تاریخى و سایر ارزشهاى این اثر شریف غافل و تنها متوجه ارزش ادبى آن بوده است.

خوشبختانه در عهدها و عصرهاى متاخرتر افراد دیگرى در پى گردآورى اسناد و مدارك نهج البلاغه بر آمده‏اند و شاید از همه مشروحتر و جامعتر كتابى است‏به نام‏«نهج السعادة فى مستدرك نهج البلاغه‏»كه در حال حاضر به وسیله یكى از فضلاى متتبع و ارزشمند شیعه عراق به نام محمد باقر محمودى در حال تكوین است.در این كتاب ذى قیمت مجموعه سخنان على علیه السلام اعم از خطب، اوامر،كتب و رسائل،وصایا،ادعیه،كلمات قصار جمع آورى شده است.این كتاب شامل نهج البلاغه فعلى و قسمتهاى علاوه‏اى است كه سید رضى آنها را انتخاب نكرده و یا در اختیارش نبوده است،و ظاهرا جز قسمتى از كلمات قصار،مدارك و مآخذ همه به دست آمده است.تاكنون چهار جلد از این كتاب چاپ و منتشر شده است.

این نكته نیز ناگفته نماند كه كار گردآورى مجموعه‏اى از سخنان على علیه السلام منحصر به سید رضى نبوده است،افراد دیگرى نیز كتابهاى با نامهاى مختلف در این زمینه تالیف كرده‏اند.معروفترین آنها غرر و درر آمدى است كه محقق جمال الدین خوانسارى آن را به فارسى شرح كرده است و اخیرا به همت فاضل متتبع عالیقدر آقاى میر جلال الدین محدث ارموى،از طرف دانشگاه تهران چاپ شده است.على الجندى رئیس دانشكده علوم در دانشگاه قاهره در مقدمه‏اى كه بر كتاب على بن ابیطالب، شعره و حكمه نوشته است،چند كتاب و نسخه از این مجموعه‏ها نام مى‏برد كه برخى از آنها به صورت خطى مانده است و هنوز چاپ نشده است،از این قرار:

1.دستور معالم الحكم،از قضاعى صاحب الخطط.

2.نثر اللئالى.این كتاب به وسیله یك مستشرق روسى در یك جلد ضخیم ترجمه و منتشر شده است.3. حكم سیدنا على علیه السلام،نسخه خطى در دار الكتب المصریة.

دو امتیاز

كلمات امیر المؤمنین علیه السلام از قدیمترین ایام با دو امتیاز همراه بوده است و با این دو امتیاز شناخته مى‏شده است:یكى فصاحت و بلاغت،و دیگر چند جانبه بودن و به اصطلاح امروز چند بعدى بودن.هر یك از این دو امتیاز به تنهایى كافى است كه به كلمات على علیه السلام ارزش فراوان بدهد ولى توام شدن ایندو با یكدیگر،یعنى اینكه سخنى در مسیرها و میدانهاى مختلف و احیانا متضاد رفته و در عین حال كمال فصاحت و بلاغت‏خود را در همه آنها حفظ كرده باشد،سخن على علیه السلام را قریب به حد اعجاز قرار داده است و به همین جهت‏سخن على در حد وسط كلام مخلوق و كلام خالق قرار گرفته است و در باره‏اش گفته‏اند:«فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق‏».

زیبایى

این امتیاز نهج البلاغه براى فردى كه سخن‏شناس باشد و زیبایى سخن را درك كند،نیاز به توضیح و توصیف ندارد.اساس زیبایى درك كردنى است نه وصف كردنى.نهج البلاغه پس از نزدیك چهارده قرن براى شنونده امروز همان لطف و حلاوت و گیرندگى و جذابیت را دارد كه براى مردم آن روز داشته است.ما نمى‏خواهیم در مقام اثبات این مطلب بر آییم،به تناسب بحث،گفتگویى در باره تاثیر و نفوذ سخن على در دلها و در بر انگیختن اعجابها-كه از زمان خود آن حضرت تا امروز با اینهمه تحولات و تغییراتى كه در فكرها و ذوقها پیدا شده،ادامه دارد-انجام مى‏دهیم و از زمان خود آن حضرت آغاز مى‏كنیم.

یاران على علیه السلام خصوصا آنان كه از سخنورى بهره‏اى داشتند،شیفته سخنانش بودند.ابن عباس یكى از آنهاست.ابن عباس،آنچنان كه جاحظ در البیان و التبیین نقل مى‏كند،خود خطیبى بردست‏بوده است. (3)

وى اشتیاق خود را به شنیدن سخنان على علیه السلام و لذت بردن خویش را از سخنان نغز آن حضرت كتمان نمى‏كرده است.چنانكه هنگامى كه على علیه السلام خطبه معروف‏«شقشقیه‏»را انشاء فرمود،ابن عباس حضور داشت،در این بین،مردى از اهل سواد كوفه نامه‏اى كه مشتمل بر مسائلى بود به دست آن حضرت داد و سخن قطع شد.على علیه السلام پس از قرائت آن نامه،با آنكه ابن عباس تقاضا كرد سخن را ادامه دهد ادامه نداد.ابن عباس گفت:هرگز در عمر خود از سخنى متاسف نشدم آنچنان كه بر قطع این سخن متاسف شدم.

ابن عباس در مورد یكى از نامه‏هاى كوتاه على كه به عنوان خودش صادر شده مى‏گوید:«بعد از سخن پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله از هیچ سخنى به اندازه این سخن سود نبردم‏» (4) .

معاویة بن ابى سفیان كه سرسخت‏ترین دشمنان وى بود،به زیبایى و فصاحت‏خارق‏العاده سخن او معترف بود.

محقن بن ابى محقن به على علیه السلام پشت مى‏كند و به معاویه رو مى‏آورد و براى اینكه دل معاویه را كه از كینه على علیه السلام مى‏جوشد خرسند سازد گفت:از نزد بى زبان‏ترین مردم به نزد تو آمدم.

آنچنان این چاپلوسى مشمئز كننده بود كه خود معاویه او را ادب كرد.گفت:واى بر تو!على بى‏زبان‏ترین افراد است؟!قریش پیش از على از فصاحت آگاهى نداشت،على به قریش درس فصاحت آموخت.

تاثیر و نفوذ

آنان كه پاى منبر او مى‏نشستند،سخت تحت تاثیر قرار مى‏گرفتند.مواعظ وى دلها را مى‏لرزانید و اشكها را جارى مى‏ساخت.هنوز هم كدام دل است كه خطبه‏هاى موعظه‏اى على علیه السلام را بخواند و یا گوش كند و به لرزه در نیاید.سید رضى پس از نقل خطبه معروف‏«الغراء» (5) مى‏گوید:وقتى كه على علیه السلام این خطابه را القا كرد بدنها لرزید،اشكها جارى شد،دلها به تپش افتاد!

همام بن شریح از یاران وى است.دلى از عشق خدا سرشار و روحى از آتش معنى شعله‏ور داشت.با اصرار و ابرام از على علیه السلام مى‏خواهد سیماى كاملى از پارسایان ترسیم كند.على از طرفى نمى‏خواهد جواب یاس بدهد و از طرفى مى‏ترسد همام تاب شنیدن نداشته باشد،لذا با چند جمله مختصر سخن را كوتاه مى‏كند.اما همام راضى نمى‏شود بلكه آتش شوقش تیزتر مى‏گردد،بیشتر اصرار مى‏كند و او را سوگند مى‏دهد.على شروع به سخن كرد.در حدود 105 صفت (6) در این ترسیم گنجانید و هنوز ادامه داشت.اما هرچه سخن على ادامه مى‏یافت و اوج مى‏گرفت،ضربان قلب همام بیشتر مى‏شد و روح متلاطمش متلاطم‏تر مى‏گشت و مانند مرغ محبوسى مى‏خواست قفس تن را بشكند.ناگهان فریاد هولناكى جمع شنوندگان را متوجه خود كرد.فریاد كننده كسى جز همام نبود.وقتى كه بر بالینش رسیدند قالب تهى كرده و جان به جان آفرین تسلیم كرده بود.

على فرمود:«من از همین مى‏ترسیدم.عجب!مواعظ بلیغ با دلهاى مستعد چنین مى‏كند؟!»

این بود عكس العمل معاصران على در برابر سخنانش.

اعترافات

على علیه السلام یگانه كسى است كه بعد از رسول خدا كه مردم به حفظ و ضبط سخنانش اهتمام داشتند.

ابن ابى الحدید از عبد الحمید كاتب-كه در فن نویسندگى ضرب المثل است (7) و در اوایل قرن دوم هجرى مى‏زیسته است-نقل مى‏كند كه گفت:هفتاد خطبه از خطبه‏هاى على علیه السلام را حفظ كردم و پس از آن ذهنم جوشید كه جوشید.

على الجندى نیز نقل مى‏كند كه از عبد الحمید پرسیدند:چه چیز تو را به این پایه از بلاغت رساند؟ گفت:«حفظ كلام الاصلع‏» (8) از بركردن سخنان على.

عبد الرحیم بن نباته ضرب المثل خطباى عرب است در دوره اسلامى.وى اعتراف مى‏كند كه سرمایه فكرى و ذوقى خود را از على علیه السلام گرفته است.وى به نقل ابن ابى الحدید در مقدمه شرح نهج البلاغه مى‏گوید:

«صد فصل از سخنان على را حفظ كردم و به خاطر سپردم و همانها براى من گنجى پایان ناپذیر بود.»

جاحظ،ادیب سخندان و سخن‏شناس معروف-كه از نوابغ ادب است و در اوایل قرن سوم هجرى مى‏زیسته است و كتاب البیان و التبیین وى یكى از اركان چهارگانه ادب به شمار آمده است (9) -مكرر در كتاب خویش ستایش و اعجاب فوق العاده خود را نسبت‏به سخنان على علیه السلام اظهار مى‏دارد.

از گفته‏هاى وى بر مى‏آید كه در همان وقت‏سخنان فراوانى از على علیه السلام در میان مردم پخش بوده است.

در جلد اول البیان و التبیین (10) راى و عقیده كسانى را نقل مى‏كند كه صمت و سكوت را ستایش و سخن زیاد را نكوهش كرده‏اند.جاحظ مى‏گوید:

«سخن زیاد كه نكوهش شده است‏سخن بیهوده است نه سخن مفید و سودمند،و گرنه على بن ابیطالب و عبد الله بن عباس نیز سخن فراوان داشته‏اند.»

جاحظ در همان جلد اول (11) این جمله معروف را از على علیه السلام نقل مى‏كند:«قیمة كل امرى‏ء ما یحسنه‏» (12) .آنگاه بیش از نیم صفحه این جمله را ستایش مى‏كند و مى‏گوید:

«در همه كتاب ما اگر جز این یك جمله نبود،كافى بلكه كفایت‏بود.بهترین سخن آن است كه كم آن،تو را از بسیارش بى‏نیاز كند و معنى در لفظ پنهان نشده باشد بلكه ظاهر و نمودار باشد.»

آنگاه مى‏گوید:

و كان الله عز و جل قد البسه من الجلالة و غشاه من نور الحكمة على حسب نیة صاحبه و تقوا قائله.

گویا خداوند جامه‏اى از جلالت و پرده‏اى از نور حكمت،متناسب با نیت پاك و تقواى گوینده‏اش،بر این جمله كوتاه پوشانیده است...

جاحظ در همین كتاب،آنجا كه مى‏خواهد در باره سخنورى صعصعة بن صوحان (13) بحث كند مى‏گوید:

«از هر دلیلى بالاتر بر سخنورى او این است كه على گاهى مى‏نشست و از او مى‏خواست‏سخنرانى كند.»

سید رضى جمله معروفى در ستایش و توصیف سخنان مولى علیه السلام دارد.

مى‏گوید:

كان امیر المؤمنین علیه السلام مشرع الفصاحة و موردها و عنه اخذت قوانینها و على امثلته حذا كل قائل خطیب و بكلامه استعان كل واعظ بلیغ و مع ذلك فقد سبق و قصروا،و تقدم و تاخروا.لان كلامه علیه السلام الكلام الذى علیه مسحة من العلم الالهى و فیه عبقة من الكلام النبوى.

امیر المؤمنین آبشخور فصاحت و ریشه و زادگاه بلاغت است.اسرار مستور بلاغت از وجود او ظاهر گشت و قوانین آن از او اقتباس شد.هر گوینده سخنور از او دنباله روى كرد و هر واعظ سخندانى از سخن او مدد گرفت.در عین حال به او نرسیدند و از او عقب ماندند،بدان جهت كه بر كلام او نشانه‏اى از دانش خدایى و بویى از سخن نبوى موجود است.

ابن ابى الحدید از علماى معتزلى قرن هفتم هجرى است.او ادیبى ماهر و شاعرى چیره‏دست است و چنانكه مى‏دانیم سخت‏شیفته كلام مولى است و مكرر در خلال كتاب خود شیفتگى خویش را ابراز مى‏دارد.در مقدمه كتاب خویش مى‏گوید:

«به حق،سخن على را از سخن خالق فروتر و از سخن مخلوق فراتر خوانده‏اند.مردم همه دو فن خطابه و نویسندگى را از او فرا گرفته‏اند...همین كافى است كه یك دهم بلكه یك بیستم آنچه مردم از سخنان على گردآورده و نگهدارى كرده‏اند،از سخنان هیچكدام از صحابه رسول اكرم-با آنكه فصحایى در میان آنها بوده است-نقل نكرده‏اند،و باز كافى است كه مردى مانند جاحظ در البیان و التبیین و سایر كتب خویش ستایشگر اوست.»

ابن ابى الحدید در جلد چهارم كتاب خود در شرح نامه امام به عبد الله بن عباس پس از فتح مصر به دست‏سپاهیان معاویه و شهادت محمد بن ابى بكر،كه امام خبر این فاجعه را براى عبد الله به بصره مى‏نویسد (14) ،مى‏گوید:

«فصاحت را ببین كه چگونه افسار خود را به دست این مرد داده و مهار خود را به او سپرده است.نظم عجیب الفاظ را تماشا كن،یكى پس از دیگرى مى‏آیند و در اختیار او قرار مى‏گیرند،مانند چشمه‏اى كه خود به خود و بدون زحمت از زمین بجوشد.سبحان الله!جوانى از عرب در شهرى مانند مكه بزرگ مى‏شود،با هیچ حكیمى برخورد نكرده است اما سخنانش در حكمت نظرى بالا دست‏سخنان افلاطون و ارسطو قرار گرفته است،با اهل حكمت عملى معاشرت نكرده است اما از سقراط بالاتر رفته است، میان شجاعان و دلاوران تربیت نشده است زیرا مردم مكه تاجر پیشه بودند و اهل جنگ نبودند،اما شجاعترین بشرى از كار در آمد كه بر روى زمین راه رفته است.از خلیل بن احمد پرسیدند:على علیه السلام شجاعترین است‏یا عنبسه و بسطام؟گفت:«عنبسه و بسطام را با افراد بشر باید مقایسه كرد،على ما فوق افراد بشر است.»این مرد فصیحتر از سبحان بن وائل و قس بن ساعده از كار در آمد و حال آنكه قریش كه قبیله او بودند افصح عرب نبودند،افصح عرب‏«جرهم‏»است هر چند زیركى زیادى ندارند...»

در آیینه این عصر

از چهارده قرن پیش تاكنون،جهان هزاران رنگ به خود گرفته،فرهنگها تغییر و تحول یافته و ذائقه‏ها دگرگون شده است.ممكن است كسى بپندارد كه فرهنگ قدیم و ذوق قدیم سخن على را مى‏پسندید و در برابرش خاضع بود،فكر و ذوق جدید به نحو دیگرى قضاوت مى‏كند.اما باید بدانیم كه سخن على علیه السلام چه از نظر صورت و چه از نظر معنى محدود به هیچ زمان و هیچ مكانى نیست،انسانى و جهانى است.ما بعدا در این باره بحث‏خواهیم كرد.فعلا به موازات اظهار نظرهایى كه در قدیم در این زمینه شده است،اظهار نظرهاى صاحب نظران عصر خود را اندكى منعكس مى‏كنیم.

مرحوم شیخ محمد عبده،مفتى اسبق مصر،از افرادى است كه تصادف و دورى از وطن او را با نهج البلاغه آشنا مى‏كند و این آشنایى به شیفتگى مى‏كشد و شیفتگى،به شرح این صحیفه مقدس و تبلیغ آن در میان نسل جوان عرب منجر مى‏گردد.!365 وى در مقدمه شرح خود مى‏گوید:

«در همه مردم عرب زبان یك نفر نیست مگر آنكه معتقد است‏سخن على علیه السلام بعد از قرآن و كلام نبوى شریفترین و بلیغترین و پرمعنى‏ترین و جامعترین سخنان است.»

على الجندى،رئیس دانشكده علوم در دانشگاه قاهره،در مقدمه كتاب على بن ابیطالب،شعره و حكمه در باره نثر على علیه السلام مى‏گوید:

«نوعى خاص از آهنگ موسیقى كه بر اعماق احساسات پنجه مى‏افكند در این سخنان هست.از نظر سجع چنان منظوم است كه مى‏توان آن را شعر منثور نامید.»

وى از قدامة بن جعفر نقل مى‏كند كه گفته است:

«برخى در سخنان كوتاه توانایند و برخى در خطبه‏هاى طولانى،و على در هر دو قسمت‏بر همه پیشى گرفته است،همچنانكه در سایر فضیلتها.»

طه حسین،ادیب و نویسنده معروف مصرى معاصر،در كتاب على و بنوه داستان مردى را نقل مى‏كند كه در جریان جنگ جمل دچار تردید مى‏شود،با خود مى‏گوید چطور ممكن است‏شخصیتهایى از طراز طلحه و زبیر بر خطا باشند؟!درد دل خود را با خود على علیه السلام در میان مى‏گذارد و از خود على مى‏پرسد كه مگر ممكن است چنین شخصیتهاى عظیم بى‏سابقه‏اى بر خطا روند؟على به او مى‏فرماید:

«انك لملبوس علیك.ان الحق و الباطل لا یعرفان باقدار الرجال،اعرف الحق تعرف اهله،و اعرف الباطل تعرف اهله.»!366 یعنى تو سخت در اشتباهى،تو كار واژگونه كرده‏اى.تو به جاى اینكه حق و باطل را مقیاس عظمت و حقارت شخصیتها قرار دهى،عظمتها و حقارتها را كه قبلا با پندار خود فرض كرده‏اى،مقیاس حق و باطل قرار داده‏اى.تو مى‏خواهى حق را با مقیاس افراد بشناسى!بر عكس رفتار كن.اول خود حق را بشناس،آن وقت اهل حق را خواهى شناخت،خود باطل را بشناس،آن وقت اهل باطل را خواهى شناخت.آن وقت دیگر اهمیت نمى‏دهى كه چه كسى طرفدار حق است و چه كسى طرفدار باطل،و از خطا بودن آن شخصیتها در شگفت و تردید نخواهى بود.

طه حسین پس از نقل جمله‏هاى بالا مى‏گوید:

«من پس از وحى و سخن خدا،جوابى پر جلال‏تر و شیواتر از این جواب ندیده و نمى‏شناسم.»

شكیب ارسلان ملقب به‏«امیر البیان‏»یكى دیگر از نویسندگان زبر دست عرب در عصر حاضر است.در جلسه‏اى كه به افتخار او در مصر تشكیل شده بود،یكى از حضار مى‏رود پشت تریبون و ضمن سخنان خود مى‏گوید:دو نفر در تاریخ اسلام پیدا شده‏اند كه به حق شایسته‏اند«امیر سخن‏»نامیده شوند:یكى على بن ابیطالب و دیگرى شكیب.

شكیب ارسلان با ناراحتى بر مى‏خیزد و پشت تریبون قرار مى‏گیرد و از دوستش كه چنین مقایسه‏اى به عمل آورده گله مى‏كند و مى‏گوید:

«من كجا و على بن ابیطالب كجا؟من بند كفش على هم به حساب نمى‏آیم.» (15) میخائیل نعیمه، نویسنده مسیحى معاصر لبنانى،در مقدمه كتاب الامام على تالیف جرج جرداق مسیحى لبنانى مى‏گوید:

«على تنها در میدان جنگ قهرمان نبود،در همه‏جا قهرمان بود:در صفاى دل،پاكى وجدان، ذابیت‏سحر آمیز بیان،انسانیت واقعى،حرارت ایمان،آرامش شكوهمند،یارى مظلومان،تسلیم قیقت‏بودن در هر نقطه و هر جا كه رخ بنماید،او در همه این میدانها قهرمان بود.»

سخن خود را پایان مى‏دهیم و بیش از این به نقل ستایش افراد و اشخاص نمى‏پنداریم.ستایشگر سخن على علیه السلام ستایشگر خود است.

مادح خورشید مداح خود است كه دو چشمم روشن و نامرمد است

سخن خود را در این زمینه به سخن خود على علیه السلام پایان مى‏دهیم:

روزى یكى از اصحاب على علیه السلام خواست‏خطابه‏اى ایراد كند،نتوانست و زبانش به اصطلاح بند آمد.على فرمود:

«همانا زبان پاره‏اى از انسان است و در اختیار ذهن او.اگر ذهن نجوشد و واپس رود از زبان كارى ساخته نیست،اما آنگاه كه ذهن باز شود مهلت‏به زبان نمى‏دهد.»

سپس فرمود:

و انا لامراء الكلام و فینا تنشبت عروقه و علینا تهدلت غصونه. (16) همانا ما فرماندهان سپاه سخنیم،ریشه درخت‏سخن در میان ما دویده و جا گرفته و شاخه‏هایش بر سر ما آویخته است.

جاحظ در البیان و التبیین از عبد الله بن الحسن بن على(عبد الله محض)نقل مى‏كند كه على علیه السلام فرموده است:

«ما به پنج‏خصلت از دیگران ممتازیم:فصاحت،زیبایى رخسار،گذشت و اغماض،شجاعت و دلیرى، محبوبیت در میان زنان.» (17)

اكنون در باره خصیصه دوم سخنان على،یعنى چند بعدى[بودن]معانى آن كه موضوع اصلى این سلسله مقالات است،وارد بحث مى‏شویم.

شاهكارها

هر ملتى كم و بیش در میان خود از نظر ادبى آثارى دارد كه برخى از آنها شاهكار به شمار مى‏رود. بگذریم از برخى شاهكارهاى دنیاى قدیم در یونان و غیر یونان و برخى شاهكارهاى ادبى قرون جدید در ایتالیا و انگلستان و فرانسه و غیره،گفتگو و قضاوت در باره آنها را بر عهده كسانى مى‏گذاریم كه با آن ادبیات آشنا هستند و شایستگى داورى درباره آنها را دارند.سخن خود را محدود مى‏كنیم به شاهكارهایى كه در زبان عربى و فارسى وجود دارد و كم و بیش مى‏توانیم آنها را درك كنیم.

البته قضاوت صحیح درباره شاهكارهاى زبان عربى و فارسى خاصه ادبا و اهل فن است،ولى این اندازه مسلم است كه هر یك از این شاهكارها از جنبه خاصى شاهكار است نه از همه جنبه‏ها،و به عبارت صحیح‏تر:هر یك از خداوندان این شاهكارها تنها در یك زمینه خاص و محدود توانسته‏اند هنرنمایى كنند،در واقع استعداد هرى شان در یك زمینه معین و محدود بوده است و اگر احیانا از آن زمینه خارج شده‏اند،از آسمان به زمین سقوط كرده‏اند.

در زبان فارسى شاهكارهایى وجود دارد:در غزل عرفانى،غزل عادى،پند و اندرز،تمثیلات روحى و عرفانى،حماسه،قصیده و غیره،ولى چنانكه مى‏دانیم هیچیك از شعراى ما كه شهرت جهانى دارند در همه این رشته‏ها نتوانسته‏اند شاهكار به وجود آورند.

شهرت و هنر حافظ در غزل عرفانى،سعدى در پند و اندرز و غزل معمولى،فردوسى در حماسه،مولوى در تمثیلات و نازك اندیشى‏هاى روحى و معنوى،خیام در بدبینى فلسفى و نظامى در چیز دیگر است، و به همین جهت نمى‏توان آنها را با هم مقایسه كرد و میانشان ترجیح قائل شد.حد اكثر این است كه گفته شود هر كدام از اینها در رشته خود مقام اول را واجد است.هر یك از این نوابغ اگر احیانا از رشته‏اى كه در آن استعداد داشته‏اند خارج شده‏اند،تفاوت فاحشى میان دو نوع سخن آنها ملاحظه شده است.

شعراى عرب،چه در دوره جاهلیت و چه در دوره اسلام،نیز چنین‏اند.

در نهج البلاغه آمده است كه از على علیه السلام سؤال شد:شاعرترین شاعران عرب كیست؟ایشان جواب دادند:

ان القوم لم یجروا فى حلبة تعرف الغایة عند قصبتها.

این شاعران در یك میدان اسب نتاخته‏اند تا معلوم شود كدامیك گوى سبقت ربوده‏اند.

آنگاه فرمود:

فان كان و لا بد فالملك الضلیل (18) .

اگر ناچار باید اظهار نظرى كرد،باید گفت آن پادشاه تبهكار(یعنى امرؤالقیس)بر دیگران مقدم است.

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه ذیل جمله بالا داستانى با سند نقل مى‏كند.

مى‏گوید:

«على علیه السلام در ماه رمضان هر شب مردم را به شام دعوت مى‏كرد و به آنها گوشت مى‏خورانید،اما خود از غذاى آنها نمى‏خورد.پس از صرف شام براى آنها خطابه مى‏خواند و موعظه مى‏كرد.یك شب حاضران در حالى كه مشغول صرف غذا بودند،در باره شاعران گذشته به بحث پرداختند.على پس از صرف غذا سخن گفت و در ضمن فرمود:«ملاك كار شما دین است،مایه حفظ و نگهدارى شما تقواست. ادب زیور شماست و حلم حصار آبروى شماست‏».آنگاه رو كرد به ابو الاسود دئلى-كه جزء حاضران بود و قبلا در بحث درباره شاعران شركت كرده بود-و گفت:بگو ببینم عقیده تو درباره شاعرترین شاعران چیست؟!ابو الاسود شعرى از ابو داود ایادى خواند و گفت:به عقیده من این شخص از همه شاعرتر است. على فرمود:اشتباه كرده‏اى،چنین نیست.مردم كه دیدند على درباره موضوعى كه قبلا مورد بحث آنها بود اظهار علاقه مى‏كند،یكصدا فریاد كردند:شما نظر بدهید یا امیر المؤمنین،شما بفرمایید كه تواناترین شاعران كیست؟على فرمود:قضاوت درباره این موضوع صحیح نیست،زیرا اگر در مسابقه شعرى همه آنها در یك جهت‏سیر كرده بودند ممكن بود درباره آنها داورى كرده،برنده را معرفى كنیم. اگر لازم باشد حتما اظهار نظرى بشود باید بگوییم آن كس كه نه تحت تاثیر میل شخصى و نه تحت تاثیر بیم و ترس،بلكه صرفا تحت تاثیر قوه خیال و ذوق،شعرى سروده است‏بر دیگران مقدم است. گفتند:یا امیر المؤمنین!آن كیست؟گفت:پادشاه تبهكار،امرؤ القیس.»

مى‏گویند كه از یونس،نحوى معروف،پرسیدند:بزرگترین شاعر جاهلیت كیست؟گفت:

امرؤ القیس اذا ركب و النابغة اذا هرب و زهیر اذا رغب و الاعشى اذا طرب.بزرگترین شاعران امرؤ القیس است آنگاه كه سوار شود(یعنى در وقتى كه احساسات دلاورى و شجاعتش تحریك شود و بخواهد حماسه بگوید)،و دیگر نابغه ذبیانى است اما آنگاه كه تحت تاثیر واهمه و ترس قرار گیرد و!372 بخواهد معتذر شود و از خود دفاع كند،و زهیر بن ابى سلمى است آنگاه كه چیزى را دوست‏بدارد و بخواهد توصیف كند،اعشى است آنگاه كه به طرب آید.

مقصود این مرد این است كه هر یك از این شاعران در زمینه معین استعداد دارند و شاهكارهایى كه به وجود آورده‏اند تنها در همان زمینه معین است كه استعداد آن را داشته‏اند،هر كدام در رشته خود اول‏اند و هیچكدام در رشته دیگرى نبوغى به خرج نداده‏اند.

على در میدانهاى گوناگون

از امتیازات برجسته سخنان امیر المؤمنین كه به نام‏«نهج البلاغه‏»امروز در دست ماست این است كه محدود به زمینه خاصى نیست.على به تعبیر خودش تنها در یك میدان اسب نتاخته است،در میدانهاى گوناگون-كه احیانا بعضى با بعضى متضاد است-تكاور بیان را به جولان آورده است.نهج البلاغه شاهكار است اما نه تنها در یك زمینه مثلا موعظه یا حماسه یا فرضا عشق و غزل یا مدح و هجا و غیره،بلكه در زمینه‏هاى گوناگون كه شرح خواهیم داد.

اینكه سخن شاهكار باشد ولى در یك زمینه،البته زیاد نیست و انگشت‏شمار است ولى به هر حال هست.اینكه در زمینه‏هاى گوناگون باشد ولى در حد معمولى نه شاهكار،فراوان است،ولى اینكه سخنى شاهكار باشد و در عین حال محدود به زمینه خاصى نباشد از مختصات نهج البلاغه است.

بگذریم از قرآن كریم كه داستانى دیگر است،كدام شاهكار را مى‏توان پیدا كرد كه به اندازه نهج البلاغه متنوع باشد؟!

سخن نماینده روح است،سخن هر كس به همان دنیایى تعلق دارد كه روح گوینده‏اش به آنجا تعلق دارد. طبعا سخنى كه به چندین دنیا تعلق دارد نشانه روحیه‏اى است كه در انحصار یك دنیاى بخصوص نیست.و چون روح على محدود به دنیاى خاصى نیست(در همه دنیاها و جهانها حضور دارد و به اصطلاح عرفا«انسان كامل‏»و«كون جامع‏»و«جامع همه حضرات‏»و دارنده همه مراتب است)سخنش نیز به دنیاى خاص محدود نیست.از امتیازات سخن على این است!373 كه به اصطلاح شایع عصر ما چند بعدى است نه یك بعدى.

خاصیت همه جانبه بودن سخن على و روح على مطلبى نیست كه تازه كشف شده باشد،مطلبى است كه حد اقل از هزار سال پیش اعجابها را بر مى‏انگیخته است.سید رضى كه به هزار سال پیش تعلق دارد، متوجه این نكته و شیفته آن است.

مى‏گوید:

«از عجایب على كه منحصر به خود اوست و احدى با او در این جهت‏شریك نیست این است كه وقتى انسان در آن گونه سخنانش كه در زهد و موعظه و تنبه است تامل مى‏كند و موقتا از یاد مى‏برد كه گوینده این سخن،خود شخصیت اجتماعى عظیمى داشته و فرمانش همه جا نافذ و مالك الرقاب عصر خویش بوده است،شك نمى‏كند كه این سخن از آن كسى است كه جز زهد و كناره‏گیرى چیزى را نمى‏شناسد و كارى جز عبادت و ذكر ندارد،گوشه خانه یا دامنه كوهى را براى انزوا اختیار كرده،جز صداى خود چیزى نمى‏شنود و جز شخص خود كسى را نمى‏بیند و از اجتماع و هیاهوى آن بى‏خبر است.كسى باور نمى‏كند كه سخنانى كه در زهد و تنبه و موعظه تا این حد موج دارد و اوج گرفته است از آن كسى است كه در میدان جنگ تا قلب لشكر فرو مى‏رود،شمشیرش در اهتزاز است و آماده ربودن سر دشمن است،دلیران را به خاك مى‏افكند و از دم تیغش خون مى‏چكد،و در همین حال این شخص زاهدترین زهاد و عابدترین عباد است.»

سید رضى آنگاه مى‏گوید:

«من این مطلب را فراوان با دوستان در میان مى‏گذارم و اعجاب آنها را بدین وسیله بر مى‏انگیزم.»

شیخ محمد عبده نیز تحت تاثیر همین جنبه نهج البلاغه قرار گرفته است.تغییر پرده‏ها در نهج البلاغه و سیر دادن خواننده به عوالم گوناگون،بیش از هر چیز دیگر!374 مورد توجه و اعجاب او قرار گرفته است،چنانكه خود او در مقدمه شرح نهج البلاغه اظهار مى‏دارد.

قطع نظر از سخنان على،به طور كلى روح على یك روح وسیع و همه جانبه و چند بعدى است و همواره به این خصلت‏ستایش شده است.او زمامدارى است عادل،عابدى است‏شب زنده‏دار،در محراب عبادت گریان و در میدان نبرد خندان است،سربازى است‏خشن و سرپرستى است مهربان و رقیق القلب،حكیمى است ژرف اندیش،فرماندهى است لایق.او،هم معلم است و هم خطیب و هم قاضى و هم مفتى و هم كشاورز و هم نویسنده.او انسان كامل است و بر همه دنیاهاى روحى بشریت محیط است.

صفى الدین حلى،متوفى،در قرن هشتم هجرى،در باره‏اش مى‏گوید:

جمعت فى صفاتك الاضداد و لهذا عزت لك الانداد زاهد حاكم حلیم شجاع فاتك ناسك فقیر جواد شیم ما جمعن فى بشر قط و لا حاز مثلهن العباد خلق یخجل النسیم من اللطف و باس یذوب منه الجماد جل معناك ان تحیط به الشعر و یحصى صفاتك النقاد

از همه اینها گذشته،نكته جالب دیگر این است كه على علیه السلام با اینكه همه درباره معنویت‏سخن رانده است،فصاحت را به اوج كمال رسانیده است.على از مى و معشوق و یا مفاخرت و امثال اینها-كه میدانهایى باز براى سخن هستند-بحث نكرده است.بعلاوه،او سخن را براى خود سخن و اظهار هنر سخنورى ایراد نكرده است.سخن براى او وسیله بوده نه هدف،او نمى‏خواسته است‏به این وسیله یك اثر هنرى و یك شاهكار ادبى از خود باقى بگذارد.بالاتر اینكه سخنش كلیت دارد،محدود به زمان و مكان و افراد معینى نیست،مخاطب او«انسان‏»است و به همین جهت نه مرز مى‏شناسد و نه زمان.همه اینها میدان را از نظر شخص سخنور محدود و خود او را مقید مى‏سازد.

عمده جهت در اعجاز لفظى قرآن كریم این است كه با اینكه یكسره موضوعات و مطالبش با موضوعات سخنان متداول عصر خود مغایر است و سر فصل ادبیات جدیدى است و با جهان و دنیاى دیگر سر و كار دارد،زیبایى و فصاحتش در حد اعجاز است.نهج البلاغه در این جهت نیز مانند سایر جهات متاثر از قرآن و در!375 حقیقت فرزند قرآن است.

مباحث و موضوعات در نهج البلاغه

مباحث و موضوعاتى كه در نهج البلاغه مطرح است و رنگهاى مختلفى به این سخنهاى آسمانى داده است،زیاد است.این بنده ادعا ندارد كه بتواند نهج البلاغه را تجزیه و تحلیل كند و حق مطلب را ادا نماید،فقط در نظر دارد نهج البلاغه را با این دید مورد بررسى قرار دهد و شك ندارد كه در آینده كسانى پیدا خواهند شد كه حق مطلب را بهتر ادا كنند.

نگاهى كلى به مباحث و مسائل نهج البلاغه

مباحث نهج البلاغه كه هر كدام شایسته بحث و مقایسه است،به قرار ذیل است:

1.الهیات و ماوراء الطبیعه 2.سلوك و عبادت 3.حكومت و عدالت 4.اهل البیت و خلافت 5.موعظه و حكمت 6.دنیا و دنیا پرستى 7.حماسه و شجاعت 8.ملاحم و مغیبات 9.دعا و مناجات 10.شكایت و انتقاد از مردم زمان 11.اصول اجتماعى 12.اسلام و قرآن 13.اخلاق و تهذیب نفس 14.شخصیتها و یك سلسله مباحث دیگر.

بدیهى است كه همان طورى كه عنوان مقالات نشان مى‏دهد(سیرى در نهج البلاغه)این بنده نه ادعا دارد كه موضوعات بالا جامع همه موضوعاتى است كه!376 در نهج البلاغه طرح شده‏اند و نه مدعى است كه بحث در باره موضوعات نامبرده را به پایان خواهد رسانید و نه دعوى شایستگى چنین كارى را دارد.آنچه در این مقالات ملاحظه مى‏فرمایید از حد یك نگاه تجاوز نمى‏كند.شاید بعدها توفیق حاصل شد و بهره بیشترى از این گنجینه عظیم حاصل گشت و یا دیگران چنین توفیقى به دست‏خواهند آورد. خدا داناست.انه خیر موفق و معین.


پى‏نوشتها

1- براى من معلوم نیست كه مقصود مسعودى این است كه در متن كتب حفظ شده است و یا مقصود این است كه مردم از بر كرده‏اند و یا هر دو قصد شده است.

2- مقدمه عبده بر شرح نهج البلاغه،ص‏9.

3- ج 1/ص 230.

4- نهج البلاغه،بخش نامه‏ها،شماره 22.

5- خطبه 82.

6- به حسب آنچه من شخصا شمرده‏ام،اگر در عدد اشتباه نكرده باشم.

7- وى كاتب مروان بن محمد آخرین خلیفه اموى است.ایرانى الاصل و استاد ابن مقفع دانشمند و نویسنده معروف است.در باره‏اش گفته‏اند:نویسندگى با عبد الحمید آغاز شد و با ابن العمید پایان یافت. ابن العمید وزیر آل بویه بود.

8- اصلع یعنى كسى كه موى جلو سرش ریخته است.عبد الحمید با اینكه عملا فضیلت و كمال مولى را اعتراف مى‏كند،به حكم وابستگى اموى نام آن حضرت را با تعبیر طنز آمیزى مى‏آورد.

9- سه ركن دیگر عبارت است از:ادب الكاتب ابن قتیبه،الكامل مبرد،النوادر ابى على قالى.مقدمه البیان و التبیین،نقل از مقدمه ابن خلدون.

10- ص 202.

11- ص‏83.

12- ارزش هر كسى همان است كه مى‏داند.نهج البلاغه،حكمت 81.

13- وى از اكابر اصحاب امیر المؤمنین است و از خطباى معروف است.هنگامى كه مولى پس از عثمان خلیفه شد،خطاب به آن حضرت گفت:«زینت الخلافة و ما زانتك و رفعتها و ما رفعتك و هى الیك احوج منك الیها»یعنى تو با قبول خلافت‏به آن زینت‏بخشیدى و جلال دادى اما خلافت تو را زینت نبخشید و جلال نداد،تو به خلافت رفعت دادى و مقامش را بالا بردى ولى خلافت‏به تو رفعت نداد و مقام تو را بالا نبرد،خلافت‏به تو نیازمندتر است از تو به خلافت.

صعصعه جزء افراد معدودى است كه در شب وفات امیر المؤمنین در تشییع جنازه آن حضرت و مراسم تدفین او در دل تاریك شب شركت كرد.صعصعه پس از پایان یافتن تدفین،كنار قبر على علیه السلام ایستاد،یك دست روى قلب متهیج و پر تپش خود گذاشت و با دستى دیگر مشتى از خاك برداشت و بر سر خود ریخت و خطابه‏اى پرشور و پرهیجان در مجمع خاندان و یاران خاص على علیه السلام ایراد كرد.مرحوم مجلسى در جلد نهم بحار باب شهادت امیر المؤمنین علیه السلام،آن خطابه عالى را نقل كرده است.

14- نامه با این جمله آغاز مى‏شود:«اما بعد فان مصر قد افتتحت و محمد بن ابى بكر-رحمه الله-قد استشهد».نهج البلاغه،نامه 35 از بخش نامه‏ها.

15- این داستان را دانشمند معاصر محمد جواد مغنیه مقیم لبنان،در احتفالى كه به افتخار ایشان در مشهد مقدس در چند سال پیش تشكیل شده بوده است نقل كرده بودند.

16- نهج البلاغه،بخش خطبه‏ها،خطبه 224.

17- ج 2/ص‏99.

18- نهج‏البلاغه،حكمت‏447.

¿تحلیل سقیفه

 

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385

در نهج البلاغه درباره ... سه اصل استدلال شده است : وصیت و نص رسول خدا , دیگر شایستگى امیرمؤمنان ( ع ) و اینكه جامه خلافتتنها بر اندام او راست مىآید , سوم روابط نزدیك نسبى و روحى آن حضرت با رسول خدا ( ص ) .

نص و وصیت

برخى مى پندارند كه در نهج البلاغه به هیچ وجه به مساله نص اشاره اى نشده است , تنها به مساله صلاحیت و شایستگى اشاره شده است. این تصور صحیح نیست , زیرا اولا در خطبه 2 نهج البلاغه كه در فصل پیش نقل كردیم , صریحا درباره اهل بیت مى فرماید : و فیهم الوصیه و الوراثه یعنى وصیت رسول خدا ( ص ) و همچنین وراثت رسول خدا ( ص ) در میان آنها است .

ثانیا در موارد زیادى على ( ع ) از حق خویش چنان سخن مى گوید كه جز با مساله تنصیص و مشخص شدن حق خلافت براى او بوسیله پیغمبر اكرم ( ص ) قابل توجیه نیست . در این موارد سخن على این نیست كه چرا مرا با همه جامعیت شرائط كنار گذاشتند و دیگران را برگزیدند , سخنش اینستكه حق قطعى و مسلم مرا از من ربودند . بدیهى است كه تنها با نص و تعیین قبلى از طریق رسول اكرم ( ص ) استكه مى توان از حق مسلم و قطعى دم زد , صلاحیت و شایستگى حق بالقوه ایجاد مى كند نه حق بالفعل , و در مورد حق بالقوه سخن از ربوده شدن حق مسلم و قطعى صحیح نیست .

اكنون مواردى را ذكر مى كنیم كه على ( ع ) خلافت را حق خود مى داند . از آنجمله در خطبه 6 كه در اوایل دوره خلافت هنگامى كه از طغیان عایشه و طلحه و زبیر آگاه شد و تصمیم به سركوبى آنها گرفت انشاء شده است , پس از بحثى درباره وضع روز مى فرماید :

فو الله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثراعلى لى منذ قبض الله نبیه(ص )حتى یوم الناس هذا.

به خدا سوگند از روزى كه خدا جان پیامبر خویش را تحویل گرفت تا امروز همواره حق مسلم من از من سلب شده است .

در خطبه 170 كه واقعا خطبه نیستو بهتر بود سید رضى اعلى الله مقامه آنرا در كلماتقصار مىآورد , جریانى را نقل مى فرماید و آن اینكه :

شخصى در حضور جمعى به من گفت : پسر ابوطالب! تو بر امر خلافت حریصى , من گفتم :

بل انتم و الله احرص و ابعد و انا اخص و اقرب , و انما طلبت حقا لى و انتم تحولون بینى و بینه و تضربون وجهى دونه , فلما قرعته بالحجه فى الملاء الحاضرین هب لا یدرى ما یجیبنى به .

بلكه شما حریصتر و از پیغمبر دورترید و من از نظر روحى و جسمى نزدیكترم , من حق خود را طلب كردم و شما مى خواهید میان من و حق خاص من حائل و مانع شوید و مرا از آن منصرف سازید . آیا آنكه به حق خویش را مى خواهد حریصتر است یا آنكه به حق دیگران چشم دوخته است؟ همینكه او را با نیروى استدلال كوبیدم به خود آمد و نمى دانست در جواب من چه بگوید .

معلوم نیست اعتراض كننده چه كسى بوده ؟ و این اعتراض در چه وقت بوده است ؟ ابن ابى الحدید مى گوید : اعتراض كننده سعد وقاص بوده آنهم در روز شورا , سپس مى گوید ولى امامیه معتقدند كه اعتراض كننده ابوعبیده جراح بوده در روز سقیفه .

در دنباله همان جمله ها چنین آمده است :

اللهم انى استعدیك على قریش و من اعانهم فانهم قطعوا رحمى و صغروا عظیم منزلتى و اجمعوا على منازعتى امرا هو لى .

خدایا از ظلم قریش , و همدستان آنها به تو شكایت مى كنم , اینها با من قطع رحم كردند و مقام و منزلت بزرگ مرا تحقیر نمودند , اتفاق كردند كه در مورد امرى كه حق خاص من بود , بر ضد من قیام كنند .

ابن ابى الحدید در ذیل جمله هاى بالا مى گوید :

كلماتى مانند جمله هاى بالا از على مبنى بر شكایت از دیگران و اینكه حق مسلم او به ظلم گرفته شده به حد تواتر نقل شده و مؤید نظر امامیه است كه مى گویند على بانص مسلم تعیین شده و هیچكس حق نداشت به هیچ عنوان بر مسند خلافت قرار گیرد , ولى نظر به اینكه حمل این كلمات بر آنچه كه از ظاهر آنها استفاده مى شود مستلزم تفسیق یا تكفیر دیگران است , لازم است ظاهر آنها را تاویل كنیم , این كلمات مانند آیات متشابه قرآن استكه نمى توان ظاهر آنها را گرفت .

ابن ابى الحدید خود , طرفدار افضلیت و اصلحیت على ( ع ) است, جمله هاى نهج البلاغه تا آنجا كه مفهوم احقیت مولى را مى رساند از نظر ابن ابى الحدید نیازى به توجیه ندارد ولى جمله هاى بالا از آن جهت از نظر او نیاز به توجیه دارد كه تصریح شده است كه خلافت حق خاص على بوده است , و این جز با منصوصیت و اینكه رسول خدا ( ص ) از جانب خدا تكلیفرا تعیین و حق را مشخص كرده باشد , متصور نیست .

مردى از بنى اسد از اصحاب على ( ع ) از آن حضرت مى پرسد :

كیف دفعكم قومكم عن هذا المقام و انتم احق به .

چطور شد كه قوم شما , شما را از خلافت باز داشتند و حال آنكه شما شایسته تر بودید ؟

امیرالمؤمنان ( ع ) به پرسش او پاسخ گفت . این پاسخ همان است كه به عنوان خطبه 160 در نهج البلاغه مسطور است , على ( ع ) صریحا در پاسخ گفت در این جریان جز طمع و حرص از یك طرف , و گذشت ( بنا به مصلحتى ) از طرف دیگر , عاملى در كار نبود :

فانها كانت اثره شحت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرین .

این سؤال و جواب در دوره خلافت على ( ع ) , درست در همان زمانى كه على ( ع ) با معاویه و نیرنگهاى او درگیر بود واقع شده است , امیرالمؤمنین ( ع ) خوش نداشت كه در چنین شرائطى این مساله طرح شود , لهذا به صورت ملامت گونه اى قبل از جواب به او گفت , كه آخر , هر پرسشى جائى دارد , حالا وقتى نیستكه درباره گذشته بحثكنیم , مساله روز ما مساله معاویه است و هضم الخطبفى ابن ابى سفیان . . . ما در عین حال همانطور كه روش معتدل و همیشگى او بود از پاسخ دادن و روشن كردن حقایق گذشته خوددارى نكرد .

در خطبه ( شقشقیه( صریحا مى فرماید : ارى تراثى نهبا یعنى حق موروثى خود را مى دیدم كه به غارت برده مى شود . بدیهى است كه مقصود از وراثت , وراثت فامیلى و خویشاوندى نیست , مقصود وراثت معنوى و الهى است.

لیاقت و فضیلت

از مساله نص صریح و حق مسلم و قطعى كه بگذریم مساله لیاقت و فضیلت مطرح مى شود , در این زمینه نیز مكرر در نهج البلاغه سخن به میان آمده است , در خطبه ( شقشقیه( مى فرماید :

اما و الله لقد تقصمها ابن ابى قحافه و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى ینحدر عنى السیل و لا یرقى الى الطیر .

به خدا سوگند كه پسر ابوقحافه خلافترا مانند پیراهنى به تن كرد در حالى كه مى دانست آن محورى كه این دستگاه باید برگرد آن بچرخد من هستم . سرچشمه هاى علم و فضیلت از كوهسار شخصیت من سرازیر مى شود و شاهباز و هم اندیشه بشر از رسیدن به قله عظمت من باز مى ماند .

در خطبه 195 اول مقام تسلیم و ایمان خود را نسبت به رسول اكرم ( ص ) و سپس فداكاریها و مواساتهاى خود را در مواقع مختلف یاد آورى مى كند و بعد جریان وفات رسول اكرم ( ص ) را در حالى كه سرش بر سینه او بود , و آنگاه جریان غسل دادن پیغمبر ( ص ) را به دست خود نقل مى كند , در حالى كه فرشتگان او را در این كار كمك مى كردند و او زمزمه فرشتگانرا مى شنید و حس مى كرد كه چگونه دسته اى مىآیند و دسته اى مى روند و بر پیغمبر ( ص ) درود مى فرستند . و تا لحظه اى كه پیغمبر ( ص ) را در مدفن مقدسش به خاك سپردند زمزمه فرشتگان یك لحظه هم از گوش على ( ع ) قطع نگشته بود . بعد از یادآورى موقعیتهاى مخصوص خود از مقام تسلیم و عدم انكار ( بر خلاف بعضى صحابه دیگر ) گرفته تا فداكاریهاى بى نظیر و تا قرابت خود با پیغمبر ( ص ) تا جائى كه جان پیغمبر ( ص ) در دامن على ( ع ) از تن مفارقت مى كند چنین مى فرماید :

فمن ذا احق به منى حیا و میتا چه كسى از من به پیغمبر در زمان حیات و بعد از مرگ او سزاوارتر است ؟

قرابت و نسب

چنانكه مى دانیم پس از وفات رسول اكرم ( ص ) سعد بن عباده انصارى مدعى خلافت شد و گروهى از افراد قبیله اش دور او را گرفتند , سعد و اتباع وى محل سقیفه را براى اینكار انتخاب كرده بودند , تا آنكه ابوبكر و عمر و ابوعبیده جراح آمدند و مردم را از توجه به سعد بن ابى عباده باز داشتند و از حاضرین براى ابوبكر بیعت گرفتند , در این مجمع سخنانى میان مهاجران و انصار رد و بدل شد و عوامل مختلفى در تعیین سرنوشت نهائى این جلسه تاثیر داشت.

یكى از به اصطلاح برگهاى برنده اى كه مهاجران و طرفداران ابوبكر مورد استفاده قرار دادند این بود كه پیغمبر اكرم ( ص ) از قریش است و ما از طائفه پیغمبریم . ابن ابى الحدید در ذیل شرح خطبه 65 مى گوید :

عمر به انصار گفت : ( عرب هرگز به امارت و حكومت شما راضى نمى شود زیرا پیغمبر از قبیله شما نیست , ولى عرب قطعا از اینكه مردى از فامیل پیغمبر ( ص ) حكومت كند , امتناع نخواهد كرد . . . كیست كه بتواند با ما در مورد حكومت و میراثمحمدى معارضه كند و حال آنكه ما نزدیكان و خویشاوندان او هستیم( .

و باز چنانكه مى دانیم على ( ع ) در حین این ماجراها مشغول وظائفشخصى خود در مورد جنازه پیغمبر ( ص ) بود . پس از پایان این جریان على ( ع ) از افرادى كه در آن مجمع حضور داشتند استدلالهاى طرفین را پرسید و استدلال هر دو طرف را انتقاد كرد و رد كرد . سخنان على ( ع ) در اینجا همانها است كه سید رضى آنها را در خطبه 65 آورده است .

على ( ع ) پرسید , انصار چه مى گفتند ؟

- گفتند : حكمفرمائى از ما و حكمفرماى دیگرى از شما باشد .

- چرا شما بر رد نظریه آنها به سفارشهاى پیغمبر اكرم درباره آنها استدلال نكردید كه فرمود : با نیكان انصار نیكى كنید و از بدان آنان درگذرید ؟ !

- اینها چه جور دلیل مى شود ؟

- اگر بنا بود حكومت با آنان باشد , سفارش درباره آنان معنى نداشت , اینكه به دیگران درباره آنان سفارش شده است دلیل است كه حكومت با غیر آنان است .

- خوب ! قریش چه مى گفتند ؟

استدلال قریش این بود كه آنها شاخه اى از درختى هستند كه پیغمبر اكرم ( ص ) نیز شاخه دیگر از آن درخت است .

- احتجوا بالشجره و اضاعوا الثمره با انتسابخود به شجره وجود پیغمبر ( ص ) براى صلاحیت خود استدلال كردند اما میوه را ضایع ساختند .

یعنى اگر شجره نسبت معتبر است, دیگران شاخه اى از آن درختمى باشند كه پیغمبر یكى از آن شاخه هاى آن استاما اهل بیتپیغمبر میوه آن شاخه اند .

در خطبه 160 كه قسمتى از آنرا قبلا نقل كردیم و سؤال و جوابى است از یك مرد اسدى با على ( ع ) آن حضرت به مساله نسب نیز استدلال مى كند , عبارت اینست :

( اما الاستبداد علینا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا و الاشدون برسول الله ( ص ) نوطا ( .

استدلال به نسب از طرف على ( ع ) نوعى جدل منطقى است , نظر بر اینكه دیگران قرابت نسبى را ملاك قرار مى دادند على ( ع ) مى فرمود از هر چیز دیگر , از قبیل نص و لیاقت و افضلیت گذشته , اگر همان قرابت و نسب را كه مورد استناد دیگران است, ملاكقرار دهیم , باز من از مدعیان خلافت اولایم .

یگانه عیبى كه به على گرفتند براى خلافت( عیب واقعى كه نمى توانستند بگیرند ) این بود كه گفتند : عیب على این است كه خنده روست و مزاح مى كند , مردى باید خلیفه بشود كه عبوس باشد و مردم از او بترسند , وقتى به او نگاه مى كنند بى جهت هم شده از او بترسند . پس چرا پیغمبر اینجور نبود ؟ خدا كه درباره پیغمبر مى فرماید :

فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولك .(1).

اگر تو آدم تندخو و خشن و سنگدلى مى بودى , نمى توانستى مسلمین را جذب كنى و مسلمین از دور تو مى رفتند . پس سبك و متود و روش و منطقى كه اسلام در رهبرى و مدیریتمى پسندد لین بودن و نرم بودن و خوشخو بودن و جذب كردن است نه عبوس بودن و خشن بودن آن طور كه على علیه السلام درباره خلیفه دوم مى فرماید :

فصیرها فى حوزة خشناء یغلظ كلمها و یخشن مسها و یكثر العثار فیها و الاعتذار منها ( 2 )

ابوبكر خلافت را به شخصى داد داراى طبیعت و روحى خشن , مردم از او مى ترسیدند , عبوس ( مثل مقدسهاى ما ) و خشن كه ابن عباس مى گفت فلان مسئله را تا عمر زنده بود جرأت نكردم طرح كنم و گفتم : درة عمر اهیب من سیف حجاج تازیانه عمر هیبتش از شمشیر حجاج بیشتر است . چرا باید اینجور باشد ؟ ! على در مسائل شخصى خوشخو و خنده رو بود و مزاح مى كرد ولى در مسائل اصولى انعطاف ناپذیر بود . برادرش عقیل چ ند روز بچه هایش را مخصوصا گرسنه نگه مى دارد , مى خواهد صحنه بسازد , آنچنان این طفلكها را گرسنگى مى دهد كه چهره آنها از گرسنگى تیره مى شود كالعظلم ( 3 ) بعد على را دعوت مى كند و به او مى گوید این بچه هاى گرسنه برادرت را ببین , قرض دارم , گرسنه هستم , چیزى ندارم , به من كمك كن . مى فرماید : ( بسیار خوب , از حقوق خودم از بیتالمال به تو مى دهم( . برادر جان ! همه حقوق تو چه هست؟ ! چقدرش خرج تو بشود و چقدرش به من برسد ؟ ! دستور بده از بیت المال بدهند . على ( ع ) دستور مى دهد آهنى را داغ و قرمز مى كنند و جلوى عقیل كه كور بود مى گذارند و مى فرماید : برادر ! بردار . عقیل خیال كرد كیسه پول است . تا دستش را دراز كرد سوخت . خود عقیل مى گوید مثل یك گاو ناله كردم . تا ناله كرد فرمود :

ثكلتك الثواكل یا عقیل اتئن من حدیدة احمیها انسانها للعبه و تجرنى الى نار سجرها جبارها لغضبه ( 4 ) .

همان على یى كه در مسائل شخصى و فردى اینقدر نرم است , در مسائل اصولى , در آنچه كه مربوط به مقرراتالهى و حقوق اجتماعى است تا این اندازه صلابت دارد , و همان عمر كه در مسائل شخصى اینهمه خشونت داشت و با زنش با خشونت رفتار مى كرد , با پسرش با خشونت رفتار مى كرد , با معاشرانش با خشونت رفتار مى كرد , در مسائل اصولى تا حد زیادى نرمش نشان مى داد . مسئله تبعیض در بیتالمال از عمر شروع شد , كه سهام مسلمین را به تفاوت بدهند براساس یك نوع مصلحت بینى ها و سیاستبازیها , یعنى برخلاف سیره پیغمبر . در مسائل اصولى انعطاف داشتند و در مسائل فردى خشونت , و حال آنكه پیغمبر و على در مسائل فردى نرم بودند و در مسائل اصولى با صلابت .

خلافت بعد از عمر

مى دانیم عمر وقتى كه ضربتخورد و خودش احساس كرد كه رفتنى است, براى بعد از خودش , در واقع بدعتى به وجود آورد , یعنى كارى كرد كه نه پیغمبر كرده بود و نه حتى ابوبكر , نه مطابق عقیده ما شیعیان كه مدارك اهل تسنن نیز بر آن دلالت دارد ( حالا در عمل قبول نداشته باشند , مطلب دیگرى است ) خلافت را به شخص معینى كه پیغمبر در زمان خودش معرفى و تعیین كرده بود یعنى على ( ع ) واگذار كرد , و نه مطابق آنچه كه امروز اهل تسنن مى گویند - كه پیغمبر كسى را تعیین نكرد بلكه امت باید خودشان كسى را انتخاب كنند و پیغمبر این كار را به انتخاب امت و شوراى امت واگذار كردند - عمل كرد , و همچنین نه كارى را كه ابوبكر كرد , انجام داد , چون ابوبكر وقتى مى خواستبمیرد , براى بعد از خود , شخصى معینى را تعیین كرد كه خود عمر بود .

كار ابوبكر نه با عقیده شیعه جور در مىآید , نه با عقیده اهل تسنن . كار عمر نه با عقیده شیعه جور در مىآید , نه با عقیده اهل تسنن و نه با كار ابوبكر . یك كار جدید كرد و آن این بود كه شش نفر از چهره هاى درجه اول صحابه را به عنوان شورا انتخاب كرد , ولى شورایى نه به صورتبه اصطلاح دموكراسى , بلكه به صورت آریستوكراسى , یعنى یك شوراى نخبگان كه نخبه ها را هم خودش انتخاب كرد : على علیه السلام ( چون على را كه نمى شد كنار زد ) , عثمان , طلحه , زبیر , سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف . در آنوقت , در میان صحابه پیغمبر , از اینها متشخصتر نبود . بعد خودش گفت تعداد افراد این شورا جفت است( معمولا مى بینید كه تعداد افراد شوراها را طاق قرار مى دهند كه وقتى راى گرفتند , تعداد هر طرف كه حداقل نصف به علاوه یك باشد , آن طرفبرنده است. ) , اگر سه نفرى یك راى را انتخاب كردند و سه نفر دیگر راى دیگر را , هر طرف كه عثمان بود , آن طرف برنده است . خوب , اگر شورا است , تو چرا براى مردم تكلیف معین مى كنى ؟ !

تركیب شورا

شورا طورى تركیب شده بود كه عمر خودش هم مى دانست كه بالاخره خلافت به عثمان مى رسد , چون على ( ع ) قطعا راى سه به علاوه یك نداشت . حداكثر این بود كه على سه نفر داشته باشد كه مسلما عثمان در میان آنها نبود , زیرا عثمان رقیبش بود . پس عثمان قطعا برنده است . از نظر عمر , على ( ع ) یا دو نفر داشت : خودش بود و زبیر ( چون زبیر آنوقت با على بود ) , و یا اگر احتمالا عبدالرحمن بن عوف , طرف على را مى گرفت , حداكثر سه نفر داشت .

اینست كه على ( ع ) در ( نهج البلاغه( مى فرماید : فصغا رجل منهم لضغنه , و مال الاخر لصهره ( 5 ) فلان شخص به دلیل كینه اى كه با من داشت , از حق منحرف شد , و فلان شخص دیگر به خاطر رعایت رابطه قوم و خویشى و وصلت كارى خودش , رایش را به آن طرف داد . خود عمر هم اینها را پیش بینى مى كرد . به هر حال نتیجه این شد كه زبیر گفت من رایم را دادم به على , طلحه گفت من رایم را دادم به عثمان , سعد هم كنار رفت, كار دست عبدالرحمن بن عوفباقى ماند , به هر طرف كه راى مى داد , او انتخاب مى شد . عبدالرحمن مى خواست خودش را بى طرف نگه دارد . عمر گفت اینها باید سه روز در اتاقى محبوس باشند و بنشینند و نظرشان را یكى بكنند . جز براى نماز و حوائج ضرورى حق ندارند بیرون بیایند . ( این هم یك زورى بود كه عمر گفت ) بعد یك عده مسلح فرستاد كه اگر اینها تصمیم نگرفتند , شما حق كشتنشان را دارید . خیلى عجیب است ! بعد از سه روز اینها آمدند بیرون , تمام چشمها در انتظارند كه ببینند نتیجه چه شد . بنى امیه از تیپ عثمان بودند و بنى هاشم و نیكان صحابه پیامبر همچون ابوذر و عمار كه زیاد هم بودند , طرفدار على ( ع ) . اینان شور و هیجان داشتند كه بلكه قضیه به نفع على ( ع ) تمام شود . ولى حضرت قبل از این خودش به طور خصوصى به افراد مى گفت كه من مى دانم پایان كار چیست , ولى نمى توانم و نباید خودم را كنار بكشم كه بگویند او خودش نمى خواستو اگر مىآمد , مسلما همه اتفاق آراء پیدا مى كردند .

عبدالرحمن اول آمد سراغ على ( ع ) , گفت: على ! آیا حاضرى با من بیعت كنى , به این شرط كه خلافت را به عهده بگیرى و بر طبق كتاب الله ( قرآن ) و سنت پیغمبر و سیره شیخین عمل كنى ؟ یعنى علاوه بر كتاب الله و سنت , یك امر دیگرى هم اضافه شد سیره یعنى روش . روش زمامدارى و رهبرى تو , همان روش شیخین ( ابوبكر و عمر ) باشد . ببینید على چگونه در اینجا بر سر دو راهى تاریخ قرار مى گیرد . در چنین موقعیتى هر كس پیش خود به على مى گوید اكنون وقت تصاحب خلافت است , دو راهى تاریخ است, خلافت را یا باید بنى امیه ببرند یا تو . یك دروغ مصلحتى بگو . ولى على گفت : حاضرم قبول بكنم كه به كتاب الله و سنت رسول الله و روشى كه خودم انتخاب مى كنم , عمل كنم .

عبدالرحمن بن عوف رفت سراغ عثمان و همان سؤال را تكرار كرد . عثمان گفت حاضرم , در صورتى كه نه به كتاب الله عمل كرد , نه به سنترسول الله و نه حتى به روش شیخین . این قضیه سه بار تكرار شد . عبدالرحمن مى دانست كه على از حرف خودش بر نمى گردد و نمىآید در اینجا روش رهبرى شیخین را امضاء كند و بعد گفته خود را پس بگیرد . در این صورت , على خودش را قربانى خلافت كرده بود . در هر سه نوبت , على ( ع ) پاسخ داد : بر طبق كتاب الله , سنترسول الله و روشى كه خودم انتخاب مى كنم و اجتهاد راى - آنطور كه خودم اجتهاد مى كنم - عمل مى كنم . عبدالرحمن گفت : پس قضیه ثابت است , تو نمى خواهى به روش آن دو نفر باشى , تو مردود هستى . با عثمان بیعت كرد .

عثمان به این شكل خلیفه شد . ولى همین عثمان , نه تنها امثال عمار و ابوذر را به زندان انداخت , تبعید كرد , شلاق زد و عمار را آنقدر كتك زد كه این مرد شریف , فتق پیدا كرد , بلكه وقتى كه سوار كار شد , كم كم به همین عبدالرحمن بن عوف هم اعتنایى نمى كرد , به طورى كه عبدالرحمن در پنج شش سال آخر عمرش با عثمان قهر بود و گفت : وقتى من مردم , راضى نیستم عثمان بر جنازه من نماز بخواند .

پاسخ حضرت علی (ع)به عبدالرحمن

ممكن است شما بگوئید : چرا على ( ع ) آنگونه پاسخ داد ؟ او باید ى گفت من بیعت مى كنم بر كتابالله و سنت رسول الله , و بعد دیگر نمى گفت روشى كه خودم انتخاب مى كنم , فقط روش دو خلیفه را رد مى كرد . مى گفت ما غیر از كتابخدا و سنت رسول الله , شىء سومى نداریم . ولى شىء سوم را على ( ع ) قبول داشت اما نه به آن شكلى كه آنها مى خواستند . این امر سوم , در شكلى كه ابوبكر و عمر عمل كردند , غلط بود , شكل دیگرى دارد كه پیغمبر به آن شكل عمل كرد و على هم مى خواست به آن شكل عمل كند . این امر , مسئله رهبرى است .

كتاب و سنت , قانون است . شك نیست كه رهبر ملتى كه آن ملت از یك مكتب پیروى مى كند , اولین چیزى كه باید بدان متعهد و ملتزم باشد , دستورات آن مكتب است , و باید به آنها احترام بگذارد . دستورات مكتب در كجا بیان شده ؟ در كتاب و سنت .

ولى كتاب و سنت , قانون است و طرز اجرا و پیاده كردن مى خواهد . روش اجرا و روش حركت دادن مردم بر اساس كتاب و سنت را ( سیره( مى گویند . سیره در زبان عربى , به اصطلاح علماى ادب بر وزن فعله است. در زبان عربى , یك فعله داریم و یك فعله در ( الفیه ابن مالك(آمده است :

و فعله لمره كجلسه
و فعله لهیئه كجلسه

عرب اگر چیزى را بر وزن فعله گفت , یعنى عملى را یك بار انجام دادن , و اگر بر وزن فعله گفت , یعنى عملى را به گونه اى خاص انجام دادن . یعنى در لفظ فعله , گونه خاص خوابیده است . كلمه سیره از ماده سیر است . سیر یعنى حركت , ولى سیره یعنى حركت به گونه خاص , حركت به روش خاص .

حال ببینیم معنى جمله عبدالرحمن بن عوف و همچنین پاسخ على ( ع ) چیست ؟ عبدالرحمن به على ( ع ) گفت: تو باید متعهد شوى كه قانون , كتاب الله و سنت رسول الله باشد ولى روش رهبرى , همان روش رهبرى شیخین باشد . اگر على ( ع ) روش شیخین را مى پذیرفت , در این صورت مثلا چنانچه عمر پیش خود خیال مى كرد كه حق دارد متعه را كه پیغمبر تحلیل كرده است تحریم كند , على ( ع ) باید مى گفت من هم مى گویم حرام است , و یا در مورد بیت المال كه عمر تدریجا آن را از تقسیم بالسویه زمان پیغمبر خارج كرد و تبعیض روا داشت , باید متعهد مى شد كه بعد از این , به همین ترتیبعمل مى كند , و باید بدعتهایى را كه عمر در زمان خودش به عنوان اینكه من رهبرم و رهبر حق دارد چنین و چنان بكند به وجود آورده بود , مى پذیرفت. مى خواستند على ( ع ) را در كادر رهبرى ابوبكر و عمر محدود كنند و این , براى على امكان نداشت چرا كه در این صورت او هم باید العیاذ بالله مثل عثمان براى خودش تیپى درست كند و بعد مطابق دل خودش هر كارى كه خواست, بكند و هر كس را هم كه اعتراضى كرد كتك بزند , فتقش را پاره كند . على اى كه مى خواهد بر اساس كتاب الله و سنت پیغمبر عمل كند , نمى تواند روش رهبرى آن دو نفر را بپذیرد . لذا گفتمن روش رهبرى آنها را نمى پذیرم . به خاطر این یك كلمه حاضر نشد با عبدالرحمن بن عوفبیعت كند .

زمینه به قدرت رسیدن امویان

پیغمبر اكرم در زمان خودش نیز هیچ كار اساسى را به بنى امیه واگذار نكرد ولى بعد از پیغمبر تدریجا بنى امیه در دستگاههاى اسلامى نفوذ كردند , و بزرگترین اشتباه تاریخى و سیاسى كه در زمان عمربن خطاب رخ داد , این بود كه یكى از پسران ابوسفیان به نام یزید والى شام شد و بعد از او معاویه حاكم شام شد و بیست سال یعنى تا آخر حكومت عثمان بر شامات كه مشتمل بر سوریه فعلى و قسمتى از تركیه فعلى و لبنان فعلى و فلسطین فعلى بود , حكومتمى كرد . در اینجا یكجاى پا و به اصطلاح جاى مهرى براى بنى امیه پیدا شد و چه جاى مهر اساسى اى !

عثمان كه خلیفه شد گو اینكه با سایر بنى امیه از نظر روحى تفاوتهایى داشت ( آدم خاصى بود , با ابوسفیان متفاوت بود ) ولى بالاخره اموى بود . بارى , پاى بنى امیه بطور وسیعى در دستگاه اسلامى باز شد . بسیارى از مناصب مهم اسلامى مانند حكومتهاى مهم و بزرگمصر , كوفه و بصره , به دست بنى امیه افتاد . حتى وزارتخود عثمان به دست مروان حكم افتاد . این , قدم بس بزرگى بود كه بنى امیه به طرف مقاصد خودشان پیش رفتند .

معاویه هم روز به روز وضع خودش را تحكیم مى كرد . تا زمان عثمان اینها فقط دو نیرو در اختیار داشتند , یكى پستهاى مهم سیاسى , قدرت سیاسى و دیگر , بیت المال , قدرت اقتصادى . با كشته شدن عثمان , معاویه , نیروى دیگرى را هم در خدمت خودش گرفتو آن اینكه , یك مرتبه داستان خلیفه مقتول و مظلوم را مطرح كرد و احساس دینى و مذهبى گروه زیادى از مردم را ( لااقل در همان منطقه شامات ) در اختیار گرفت .


1- آل عمران,159.
2. نهج البلاغه , خطبه 3 : شقشقیه .
3- مانند نیل .
4. نهج البلاغه , خطبه . 215 عقیل ! داغدیدگان به عزایت بنشینند ! آیا از آهنى كه یك انسان از روى بازى و شوخى داغ نموده فریاد مى كنى , و مرا به سوى آتشى مى كشى كه خداوند جبار از روى خشم خود آنرا برافروخته است ؟ ! .
5 - نهج البلاغه , خطبه سوم معروف به شقشقیه