تبلیغات
معاد در نهج البلاغه - تحلیل سقیفه
 
شبروان مست ولای تو علی        جان عالم به فدای تو علی


¿تحلیل سقیفه

 

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385

در نهج البلاغه درباره ... سه اصل استدلال شده است : وصیت و نص رسول خدا , دیگر شایستگى امیرمؤمنان ( ع ) و اینكه جامه خلافتتنها بر اندام او راست مىآید , سوم روابط نزدیك نسبى و روحى آن حضرت با رسول خدا ( ص ) .

نص و وصیت

برخى مى پندارند كه در نهج البلاغه به هیچ وجه به مساله نص اشاره اى نشده است , تنها به مساله صلاحیت و شایستگى اشاره شده است. این تصور صحیح نیست , زیرا اولا در خطبه 2 نهج البلاغه كه در فصل پیش نقل كردیم , صریحا درباره اهل بیت مى فرماید : و فیهم الوصیه و الوراثه یعنى وصیت رسول خدا ( ص ) و همچنین وراثت رسول خدا ( ص ) در میان آنها است .

ثانیا در موارد زیادى على ( ع ) از حق خویش چنان سخن مى گوید كه جز با مساله تنصیص و مشخص شدن حق خلافت براى او بوسیله پیغمبر اكرم ( ص ) قابل توجیه نیست . در این موارد سخن على این نیست كه چرا مرا با همه جامعیت شرائط كنار گذاشتند و دیگران را برگزیدند , سخنش اینستكه حق قطعى و مسلم مرا از من ربودند . بدیهى است كه تنها با نص و تعیین قبلى از طریق رسول اكرم ( ص ) استكه مى توان از حق مسلم و قطعى دم زد , صلاحیت و شایستگى حق بالقوه ایجاد مى كند نه حق بالفعل , و در مورد حق بالقوه سخن از ربوده شدن حق مسلم و قطعى صحیح نیست .

اكنون مواردى را ذكر مى كنیم كه على ( ع ) خلافت را حق خود مى داند . از آنجمله در خطبه 6 كه در اوایل دوره خلافت هنگامى كه از طغیان عایشه و طلحه و زبیر آگاه شد و تصمیم به سركوبى آنها گرفت انشاء شده است , پس از بحثى درباره وضع روز مى فرماید :

فو الله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثراعلى لى منذ قبض الله نبیه(ص )حتى یوم الناس هذا.

به خدا سوگند از روزى كه خدا جان پیامبر خویش را تحویل گرفت تا امروز همواره حق مسلم من از من سلب شده است .

در خطبه 170 كه واقعا خطبه نیستو بهتر بود سید رضى اعلى الله مقامه آنرا در كلماتقصار مىآورد , جریانى را نقل مى فرماید و آن اینكه :

شخصى در حضور جمعى به من گفت : پسر ابوطالب! تو بر امر خلافت حریصى , من گفتم :

بل انتم و الله احرص و ابعد و انا اخص و اقرب , و انما طلبت حقا لى و انتم تحولون بینى و بینه و تضربون وجهى دونه , فلما قرعته بالحجه فى الملاء الحاضرین هب لا یدرى ما یجیبنى به .

بلكه شما حریصتر و از پیغمبر دورترید و من از نظر روحى و جسمى نزدیكترم , من حق خود را طلب كردم و شما مى خواهید میان من و حق خاص من حائل و مانع شوید و مرا از آن منصرف سازید . آیا آنكه به حق خویش را مى خواهد حریصتر است یا آنكه به حق دیگران چشم دوخته است؟ همینكه او را با نیروى استدلال كوبیدم به خود آمد و نمى دانست در جواب من چه بگوید .

معلوم نیست اعتراض كننده چه كسى بوده ؟ و این اعتراض در چه وقت بوده است ؟ ابن ابى الحدید مى گوید : اعتراض كننده سعد وقاص بوده آنهم در روز شورا , سپس مى گوید ولى امامیه معتقدند كه اعتراض كننده ابوعبیده جراح بوده در روز سقیفه .

در دنباله همان جمله ها چنین آمده است :

اللهم انى استعدیك على قریش و من اعانهم فانهم قطعوا رحمى و صغروا عظیم منزلتى و اجمعوا على منازعتى امرا هو لى .

خدایا از ظلم قریش , و همدستان آنها به تو شكایت مى كنم , اینها با من قطع رحم كردند و مقام و منزلت بزرگ مرا تحقیر نمودند , اتفاق كردند كه در مورد امرى كه حق خاص من بود , بر ضد من قیام كنند .

ابن ابى الحدید در ذیل جمله هاى بالا مى گوید :

كلماتى مانند جمله هاى بالا از على مبنى بر شكایت از دیگران و اینكه حق مسلم او به ظلم گرفته شده به حد تواتر نقل شده و مؤید نظر امامیه است كه مى گویند على بانص مسلم تعیین شده و هیچكس حق نداشت به هیچ عنوان بر مسند خلافت قرار گیرد , ولى نظر به اینكه حمل این كلمات بر آنچه كه از ظاهر آنها استفاده مى شود مستلزم تفسیق یا تكفیر دیگران است , لازم است ظاهر آنها را تاویل كنیم , این كلمات مانند آیات متشابه قرآن استكه نمى توان ظاهر آنها را گرفت .

ابن ابى الحدید خود , طرفدار افضلیت و اصلحیت على ( ع ) است, جمله هاى نهج البلاغه تا آنجا كه مفهوم احقیت مولى را مى رساند از نظر ابن ابى الحدید نیازى به توجیه ندارد ولى جمله هاى بالا از آن جهت از نظر او نیاز به توجیه دارد كه تصریح شده است كه خلافت حق خاص على بوده است , و این جز با منصوصیت و اینكه رسول خدا ( ص ) از جانب خدا تكلیفرا تعیین و حق را مشخص كرده باشد , متصور نیست .

مردى از بنى اسد از اصحاب على ( ع ) از آن حضرت مى پرسد :

كیف دفعكم قومكم عن هذا المقام و انتم احق به .

چطور شد كه قوم شما , شما را از خلافت باز داشتند و حال آنكه شما شایسته تر بودید ؟

امیرالمؤمنان ( ع ) به پرسش او پاسخ گفت . این پاسخ همان است كه به عنوان خطبه 160 در نهج البلاغه مسطور است , على ( ع ) صریحا در پاسخ گفت در این جریان جز طمع و حرص از یك طرف , و گذشت ( بنا به مصلحتى ) از طرف دیگر , عاملى در كار نبود :

فانها كانت اثره شحت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرین .

این سؤال و جواب در دوره خلافت على ( ع ) , درست در همان زمانى كه على ( ع ) با معاویه و نیرنگهاى او درگیر بود واقع شده است , امیرالمؤمنین ( ع ) خوش نداشت كه در چنین شرائطى این مساله طرح شود , لهذا به صورت ملامت گونه اى قبل از جواب به او گفت , كه آخر , هر پرسشى جائى دارد , حالا وقتى نیستكه درباره گذشته بحثكنیم , مساله روز ما مساله معاویه است و هضم الخطبفى ابن ابى سفیان . . . ما در عین حال همانطور كه روش معتدل و همیشگى او بود از پاسخ دادن و روشن كردن حقایق گذشته خوددارى نكرد .

در خطبه ( شقشقیه( صریحا مى فرماید : ارى تراثى نهبا یعنى حق موروثى خود را مى دیدم كه به غارت برده مى شود . بدیهى است كه مقصود از وراثت , وراثت فامیلى و خویشاوندى نیست , مقصود وراثت معنوى و الهى است.

لیاقت و فضیلت

از مساله نص صریح و حق مسلم و قطعى كه بگذریم مساله لیاقت و فضیلت مطرح مى شود , در این زمینه نیز مكرر در نهج البلاغه سخن به میان آمده است , در خطبه ( شقشقیه( مى فرماید :

اما و الله لقد تقصمها ابن ابى قحافه و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى ینحدر عنى السیل و لا یرقى الى الطیر .

به خدا سوگند كه پسر ابوقحافه خلافترا مانند پیراهنى به تن كرد در حالى كه مى دانست آن محورى كه این دستگاه باید برگرد آن بچرخد من هستم . سرچشمه هاى علم و فضیلت از كوهسار شخصیت من سرازیر مى شود و شاهباز و هم اندیشه بشر از رسیدن به قله عظمت من باز مى ماند .

در خطبه 195 اول مقام تسلیم و ایمان خود را نسبت به رسول اكرم ( ص ) و سپس فداكاریها و مواساتهاى خود را در مواقع مختلف یاد آورى مى كند و بعد جریان وفات رسول اكرم ( ص ) را در حالى كه سرش بر سینه او بود , و آنگاه جریان غسل دادن پیغمبر ( ص ) را به دست خود نقل مى كند , در حالى كه فرشتگان او را در این كار كمك مى كردند و او زمزمه فرشتگانرا مى شنید و حس مى كرد كه چگونه دسته اى مىآیند و دسته اى مى روند و بر پیغمبر ( ص ) درود مى فرستند . و تا لحظه اى كه پیغمبر ( ص ) را در مدفن مقدسش به خاك سپردند زمزمه فرشتگان یك لحظه هم از گوش على ( ع ) قطع نگشته بود . بعد از یادآورى موقعیتهاى مخصوص خود از مقام تسلیم و عدم انكار ( بر خلاف بعضى صحابه دیگر ) گرفته تا فداكاریهاى بى نظیر و تا قرابت خود با پیغمبر ( ص ) تا جائى كه جان پیغمبر ( ص ) در دامن على ( ع ) از تن مفارقت مى كند چنین مى فرماید :

فمن ذا احق به منى حیا و میتا چه كسى از من به پیغمبر در زمان حیات و بعد از مرگ او سزاوارتر است ؟

قرابت و نسب

چنانكه مى دانیم پس از وفات رسول اكرم ( ص ) سعد بن عباده انصارى مدعى خلافت شد و گروهى از افراد قبیله اش دور او را گرفتند , سعد و اتباع وى محل سقیفه را براى اینكار انتخاب كرده بودند , تا آنكه ابوبكر و عمر و ابوعبیده جراح آمدند و مردم را از توجه به سعد بن ابى عباده باز داشتند و از حاضرین براى ابوبكر بیعت گرفتند , در این مجمع سخنانى میان مهاجران و انصار رد و بدل شد و عوامل مختلفى در تعیین سرنوشت نهائى این جلسه تاثیر داشت.

یكى از به اصطلاح برگهاى برنده اى كه مهاجران و طرفداران ابوبكر مورد استفاده قرار دادند این بود كه پیغمبر اكرم ( ص ) از قریش است و ما از طائفه پیغمبریم . ابن ابى الحدید در ذیل شرح خطبه 65 مى گوید :

عمر به انصار گفت : ( عرب هرگز به امارت و حكومت شما راضى نمى شود زیرا پیغمبر از قبیله شما نیست , ولى عرب قطعا از اینكه مردى از فامیل پیغمبر ( ص ) حكومت كند , امتناع نخواهد كرد . . . كیست كه بتواند با ما در مورد حكومت و میراثمحمدى معارضه كند و حال آنكه ما نزدیكان و خویشاوندان او هستیم( .

و باز چنانكه مى دانیم على ( ع ) در حین این ماجراها مشغول وظائفشخصى خود در مورد جنازه پیغمبر ( ص ) بود . پس از پایان این جریان على ( ع ) از افرادى كه در آن مجمع حضور داشتند استدلالهاى طرفین را پرسید و استدلال هر دو طرف را انتقاد كرد و رد كرد . سخنان على ( ع ) در اینجا همانها است كه سید رضى آنها را در خطبه 65 آورده است .

على ( ع ) پرسید , انصار چه مى گفتند ؟

- گفتند : حكمفرمائى از ما و حكمفرماى دیگرى از شما باشد .

- چرا شما بر رد نظریه آنها به سفارشهاى پیغمبر اكرم درباره آنها استدلال نكردید كه فرمود : با نیكان انصار نیكى كنید و از بدان آنان درگذرید ؟ !

- اینها چه جور دلیل مى شود ؟

- اگر بنا بود حكومت با آنان باشد , سفارش درباره آنان معنى نداشت , اینكه به دیگران درباره آنان سفارش شده است دلیل است كه حكومت با غیر آنان است .

- خوب ! قریش چه مى گفتند ؟

استدلال قریش این بود كه آنها شاخه اى از درختى هستند كه پیغمبر اكرم ( ص ) نیز شاخه دیگر از آن درخت است .

- احتجوا بالشجره و اضاعوا الثمره با انتسابخود به شجره وجود پیغمبر ( ص ) براى صلاحیت خود استدلال كردند اما میوه را ضایع ساختند .

یعنى اگر شجره نسبت معتبر است, دیگران شاخه اى از آن درختمى باشند كه پیغمبر یكى از آن شاخه هاى آن استاما اهل بیتپیغمبر میوه آن شاخه اند .

در خطبه 160 كه قسمتى از آنرا قبلا نقل كردیم و سؤال و جوابى است از یك مرد اسدى با على ( ع ) آن حضرت به مساله نسب نیز استدلال مى كند , عبارت اینست :

( اما الاستبداد علینا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا و الاشدون برسول الله ( ص ) نوطا ( .

استدلال به نسب از طرف على ( ع ) نوعى جدل منطقى است , نظر بر اینكه دیگران قرابت نسبى را ملاك قرار مى دادند على ( ع ) مى فرمود از هر چیز دیگر , از قبیل نص و لیاقت و افضلیت گذشته , اگر همان قرابت و نسب را كه مورد استناد دیگران است, ملاكقرار دهیم , باز من از مدعیان خلافت اولایم .

یگانه عیبى كه به على گرفتند براى خلافت( عیب واقعى كه نمى توانستند بگیرند ) این بود كه گفتند : عیب على این است كه خنده روست و مزاح مى كند , مردى باید خلیفه بشود كه عبوس باشد و مردم از او بترسند , وقتى به او نگاه مى كنند بى جهت هم شده از او بترسند . پس چرا پیغمبر اینجور نبود ؟ خدا كه درباره پیغمبر مى فرماید :

فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولك .(1).

اگر تو آدم تندخو و خشن و سنگدلى مى بودى , نمى توانستى مسلمین را جذب كنى و مسلمین از دور تو مى رفتند . پس سبك و متود و روش و منطقى كه اسلام در رهبرى و مدیریتمى پسندد لین بودن و نرم بودن و خوشخو بودن و جذب كردن است نه عبوس بودن و خشن بودن آن طور كه على علیه السلام درباره خلیفه دوم مى فرماید :

فصیرها فى حوزة خشناء یغلظ كلمها و یخشن مسها و یكثر العثار فیها و الاعتذار منها ( 2 )

ابوبكر خلافت را به شخصى داد داراى طبیعت و روحى خشن , مردم از او مى ترسیدند , عبوس ( مثل مقدسهاى ما ) و خشن كه ابن عباس مى گفت فلان مسئله را تا عمر زنده بود جرأت نكردم طرح كنم و گفتم : درة عمر اهیب من سیف حجاج تازیانه عمر هیبتش از شمشیر حجاج بیشتر است . چرا باید اینجور باشد ؟ ! على در مسائل شخصى خوشخو و خنده رو بود و مزاح مى كرد ولى در مسائل اصولى انعطاف ناپذیر بود . برادرش عقیل چ ند روز بچه هایش را مخصوصا گرسنه نگه مى دارد , مى خواهد صحنه بسازد , آنچنان این طفلكها را گرسنگى مى دهد كه چهره آنها از گرسنگى تیره مى شود كالعظلم ( 3 ) بعد على را دعوت مى كند و به او مى گوید این بچه هاى گرسنه برادرت را ببین , قرض دارم , گرسنه هستم , چیزى ندارم , به من كمك كن . مى فرماید : ( بسیار خوب , از حقوق خودم از بیتالمال به تو مى دهم( . برادر جان ! همه حقوق تو چه هست؟ ! چقدرش خرج تو بشود و چقدرش به من برسد ؟ ! دستور بده از بیت المال بدهند . على ( ع ) دستور مى دهد آهنى را داغ و قرمز مى كنند و جلوى عقیل كه كور بود مى گذارند و مى فرماید : برادر ! بردار . عقیل خیال كرد كیسه پول است . تا دستش را دراز كرد سوخت . خود عقیل مى گوید مثل یك گاو ناله كردم . تا ناله كرد فرمود :

ثكلتك الثواكل یا عقیل اتئن من حدیدة احمیها انسانها للعبه و تجرنى الى نار سجرها جبارها لغضبه ( 4 ) .

همان على یى كه در مسائل شخصى و فردى اینقدر نرم است , در مسائل اصولى , در آنچه كه مربوط به مقرراتالهى و حقوق اجتماعى است تا این اندازه صلابت دارد , و همان عمر كه در مسائل شخصى اینهمه خشونت داشت و با زنش با خشونت رفتار مى كرد , با پسرش با خشونت رفتار مى كرد , با معاشرانش با خشونت رفتار مى كرد , در مسائل اصولى تا حد زیادى نرمش نشان مى داد . مسئله تبعیض در بیتالمال از عمر شروع شد , كه سهام مسلمین را به تفاوت بدهند براساس یك نوع مصلحت بینى ها و سیاستبازیها , یعنى برخلاف سیره پیغمبر . در مسائل اصولى انعطاف داشتند و در مسائل فردى خشونت , و حال آنكه پیغمبر و على در مسائل فردى نرم بودند و در مسائل اصولى با صلابت .

خلافت بعد از عمر

مى دانیم عمر وقتى كه ضربتخورد و خودش احساس كرد كه رفتنى است, براى بعد از خودش , در واقع بدعتى به وجود آورد , یعنى كارى كرد كه نه پیغمبر كرده بود و نه حتى ابوبكر , نه مطابق عقیده ما شیعیان كه مدارك اهل تسنن نیز بر آن دلالت دارد ( حالا در عمل قبول نداشته باشند , مطلب دیگرى است ) خلافت را به شخص معینى كه پیغمبر در زمان خودش معرفى و تعیین كرده بود یعنى على ( ع ) واگذار كرد , و نه مطابق آنچه كه امروز اهل تسنن مى گویند - كه پیغمبر كسى را تعیین نكرد بلكه امت باید خودشان كسى را انتخاب كنند و پیغمبر این كار را به انتخاب امت و شوراى امت واگذار كردند - عمل كرد , و همچنین نه كارى را كه ابوبكر كرد , انجام داد , چون ابوبكر وقتى مى خواستبمیرد , براى بعد از خود , شخصى معینى را تعیین كرد كه خود عمر بود .

كار ابوبكر نه با عقیده شیعه جور در مىآید , نه با عقیده اهل تسنن . كار عمر نه با عقیده شیعه جور در مىآید , نه با عقیده اهل تسنن و نه با كار ابوبكر . یك كار جدید كرد و آن این بود كه شش نفر از چهره هاى درجه اول صحابه را به عنوان شورا انتخاب كرد , ولى شورایى نه به صورتبه اصطلاح دموكراسى , بلكه به صورت آریستوكراسى , یعنى یك شوراى نخبگان كه نخبه ها را هم خودش انتخاب كرد : على علیه السلام ( چون على را كه نمى شد كنار زد ) , عثمان , طلحه , زبیر , سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف . در آنوقت , در میان صحابه پیغمبر , از اینها متشخصتر نبود . بعد خودش گفت تعداد افراد این شورا جفت است( معمولا مى بینید كه تعداد افراد شوراها را طاق قرار مى دهند كه وقتى راى گرفتند , تعداد هر طرف كه حداقل نصف به علاوه یك باشد , آن طرفبرنده است. ) , اگر سه نفرى یك راى را انتخاب كردند و سه نفر دیگر راى دیگر را , هر طرف كه عثمان بود , آن طرف برنده است . خوب , اگر شورا است , تو چرا براى مردم تكلیف معین مى كنى ؟ !

تركیب شورا

شورا طورى تركیب شده بود كه عمر خودش هم مى دانست كه بالاخره خلافت به عثمان مى رسد , چون على ( ع ) قطعا راى سه به علاوه یك نداشت . حداكثر این بود كه على سه نفر داشته باشد كه مسلما عثمان در میان آنها نبود , زیرا عثمان رقیبش بود . پس عثمان قطعا برنده است . از نظر عمر , على ( ع ) یا دو نفر داشت : خودش بود و زبیر ( چون زبیر آنوقت با على بود ) , و یا اگر احتمالا عبدالرحمن بن عوف , طرف على را مى گرفت , حداكثر سه نفر داشت .

اینست كه على ( ع ) در ( نهج البلاغه( مى فرماید : فصغا رجل منهم لضغنه , و مال الاخر لصهره ( 5 ) فلان شخص به دلیل كینه اى كه با من داشت , از حق منحرف شد , و فلان شخص دیگر به خاطر رعایت رابطه قوم و خویشى و وصلت كارى خودش , رایش را به آن طرف داد . خود عمر هم اینها را پیش بینى مى كرد . به هر حال نتیجه این شد كه زبیر گفت من رایم را دادم به على , طلحه گفت من رایم را دادم به عثمان , سعد هم كنار رفت, كار دست عبدالرحمن بن عوفباقى ماند , به هر طرف كه راى مى داد , او انتخاب مى شد . عبدالرحمن مى خواست خودش را بى طرف نگه دارد . عمر گفت اینها باید سه روز در اتاقى محبوس باشند و بنشینند و نظرشان را یكى بكنند . جز براى نماز و حوائج ضرورى حق ندارند بیرون بیایند . ( این هم یك زورى بود كه عمر گفت ) بعد یك عده مسلح فرستاد كه اگر اینها تصمیم نگرفتند , شما حق كشتنشان را دارید . خیلى عجیب است ! بعد از سه روز اینها آمدند بیرون , تمام چشمها در انتظارند كه ببینند نتیجه چه شد . بنى امیه از تیپ عثمان بودند و بنى هاشم و نیكان صحابه پیامبر همچون ابوذر و عمار كه زیاد هم بودند , طرفدار على ( ع ) . اینان شور و هیجان داشتند كه بلكه قضیه به نفع على ( ع ) تمام شود . ولى حضرت قبل از این خودش به طور خصوصى به افراد مى گفت كه من مى دانم پایان كار چیست , ولى نمى توانم و نباید خودم را كنار بكشم كه بگویند او خودش نمى خواستو اگر مىآمد , مسلما همه اتفاق آراء پیدا مى كردند .

عبدالرحمن اول آمد سراغ على ( ع ) , گفت: على ! آیا حاضرى با من بیعت كنى , به این شرط كه خلافت را به عهده بگیرى و بر طبق كتاب الله ( قرآن ) و سنت پیغمبر و سیره شیخین عمل كنى ؟ یعنى علاوه بر كتاب الله و سنت , یك امر دیگرى هم اضافه شد سیره یعنى روش . روش زمامدارى و رهبرى تو , همان روش شیخین ( ابوبكر و عمر ) باشد . ببینید على چگونه در اینجا بر سر دو راهى تاریخ قرار مى گیرد . در چنین موقعیتى هر كس پیش خود به على مى گوید اكنون وقت تصاحب خلافت است , دو راهى تاریخ است, خلافت را یا باید بنى امیه ببرند یا تو . یك دروغ مصلحتى بگو . ولى على گفت : حاضرم قبول بكنم كه به كتاب الله و سنت رسول الله و روشى كه خودم انتخاب مى كنم , عمل كنم .

عبدالرحمن بن عوف رفت سراغ عثمان و همان سؤال را تكرار كرد . عثمان گفت حاضرم , در صورتى كه نه به كتاب الله عمل كرد , نه به سنترسول الله و نه حتى به روش شیخین . این قضیه سه بار تكرار شد . عبدالرحمن مى دانست كه على از حرف خودش بر نمى گردد و نمىآید در اینجا روش رهبرى شیخین را امضاء كند و بعد گفته خود را پس بگیرد . در این صورت , على خودش را قربانى خلافت كرده بود . در هر سه نوبت , على ( ع ) پاسخ داد : بر طبق كتاب الله , سنترسول الله و روشى كه خودم انتخاب مى كنم و اجتهاد راى - آنطور كه خودم اجتهاد مى كنم - عمل مى كنم . عبدالرحمن گفت : پس قضیه ثابت است , تو نمى خواهى به روش آن دو نفر باشى , تو مردود هستى . با عثمان بیعت كرد .

عثمان به این شكل خلیفه شد . ولى همین عثمان , نه تنها امثال عمار و ابوذر را به زندان انداخت , تبعید كرد , شلاق زد و عمار را آنقدر كتك زد كه این مرد شریف , فتق پیدا كرد , بلكه وقتى كه سوار كار شد , كم كم به همین عبدالرحمن بن عوف هم اعتنایى نمى كرد , به طورى كه عبدالرحمن در پنج شش سال آخر عمرش با عثمان قهر بود و گفت : وقتى من مردم , راضى نیستم عثمان بر جنازه من نماز بخواند .

پاسخ حضرت علی (ع)به عبدالرحمن

ممكن است شما بگوئید : چرا على ( ع ) آنگونه پاسخ داد ؟ او باید ى گفت من بیعت مى كنم بر كتابالله و سنت رسول الله , و بعد دیگر نمى گفت روشى كه خودم انتخاب مى كنم , فقط روش دو خلیفه را رد مى كرد . مى گفت ما غیر از كتابخدا و سنت رسول الله , شىء سومى نداریم . ولى شىء سوم را على ( ع ) قبول داشت اما نه به آن شكلى كه آنها مى خواستند . این امر سوم , در شكلى كه ابوبكر و عمر عمل كردند , غلط بود , شكل دیگرى دارد كه پیغمبر به آن شكل عمل كرد و على هم مى خواست به آن شكل عمل كند . این امر , مسئله رهبرى است .

كتاب و سنت , قانون است . شك نیست كه رهبر ملتى كه آن ملت از یك مكتب پیروى مى كند , اولین چیزى كه باید بدان متعهد و ملتزم باشد , دستورات آن مكتب است , و باید به آنها احترام بگذارد . دستورات مكتب در كجا بیان شده ؟ در كتاب و سنت .

ولى كتاب و سنت , قانون است و طرز اجرا و پیاده كردن مى خواهد . روش اجرا و روش حركت دادن مردم بر اساس كتاب و سنت را ( سیره( مى گویند . سیره در زبان عربى , به اصطلاح علماى ادب بر وزن فعله است. در زبان عربى , یك فعله داریم و یك فعله در ( الفیه ابن مالك(آمده است :

و فعله لمره كجلسه
و فعله لهیئه كجلسه

عرب اگر چیزى را بر وزن فعله گفت , یعنى عملى را یك بار انجام دادن , و اگر بر وزن فعله گفت , یعنى عملى را به گونه اى خاص انجام دادن . یعنى در لفظ فعله , گونه خاص خوابیده است . كلمه سیره از ماده سیر است . سیر یعنى حركت , ولى سیره یعنى حركت به گونه خاص , حركت به روش خاص .

حال ببینیم معنى جمله عبدالرحمن بن عوف و همچنین پاسخ على ( ع ) چیست ؟ عبدالرحمن به على ( ع ) گفت: تو باید متعهد شوى كه قانون , كتاب الله و سنت رسول الله باشد ولى روش رهبرى , همان روش رهبرى شیخین باشد . اگر على ( ع ) روش شیخین را مى پذیرفت , در این صورت مثلا چنانچه عمر پیش خود خیال مى كرد كه حق دارد متعه را كه پیغمبر تحلیل كرده است تحریم كند , على ( ع ) باید مى گفت من هم مى گویم حرام است , و یا در مورد بیت المال كه عمر تدریجا آن را از تقسیم بالسویه زمان پیغمبر خارج كرد و تبعیض روا داشت , باید متعهد مى شد كه بعد از این , به همین ترتیبعمل مى كند , و باید بدعتهایى را كه عمر در زمان خودش به عنوان اینكه من رهبرم و رهبر حق دارد چنین و چنان بكند به وجود آورده بود , مى پذیرفت. مى خواستند على ( ع ) را در كادر رهبرى ابوبكر و عمر محدود كنند و این , براى على امكان نداشت چرا كه در این صورت او هم باید العیاذ بالله مثل عثمان براى خودش تیپى درست كند و بعد مطابق دل خودش هر كارى كه خواست, بكند و هر كس را هم كه اعتراضى كرد كتك بزند , فتقش را پاره كند . على اى كه مى خواهد بر اساس كتاب الله و سنت پیغمبر عمل كند , نمى تواند روش رهبرى آن دو نفر را بپذیرد . لذا گفتمن روش رهبرى آنها را نمى پذیرم . به خاطر این یك كلمه حاضر نشد با عبدالرحمن بن عوفبیعت كند .

زمینه به قدرت رسیدن امویان

پیغمبر اكرم در زمان خودش نیز هیچ كار اساسى را به بنى امیه واگذار نكرد ولى بعد از پیغمبر تدریجا بنى امیه در دستگاههاى اسلامى نفوذ كردند , و بزرگترین اشتباه تاریخى و سیاسى كه در زمان عمربن خطاب رخ داد , این بود كه یكى از پسران ابوسفیان به نام یزید والى شام شد و بعد از او معاویه حاكم شام شد و بیست سال یعنى تا آخر حكومت عثمان بر شامات كه مشتمل بر سوریه فعلى و قسمتى از تركیه فعلى و لبنان فعلى و فلسطین فعلى بود , حكومتمى كرد . در اینجا یكجاى پا و به اصطلاح جاى مهرى براى بنى امیه پیدا شد و چه جاى مهر اساسى اى !

عثمان كه خلیفه شد گو اینكه با سایر بنى امیه از نظر روحى تفاوتهایى داشت ( آدم خاصى بود , با ابوسفیان متفاوت بود ) ولى بالاخره اموى بود . بارى , پاى بنى امیه بطور وسیعى در دستگاه اسلامى باز شد . بسیارى از مناصب مهم اسلامى مانند حكومتهاى مهم و بزرگمصر , كوفه و بصره , به دست بنى امیه افتاد . حتى وزارتخود عثمان به دست مروان حكم افتاد . این , قدم بس بزرگى بود كه بنى امیه به طرف مقاصد خودشان پیش رفتند .

معاویه هم روز به روز وضع خودش را تحكیم مى كرد . تا زمان عثمان اینها فقط دو نیرو در اختیار داشتند , یكى پستهاى مهم سیاسى , قدرت سیاسى و دیگر , بیت المال , قدرت اقتصادى . با كشته شدن عثمان , معاویه , نیروى دیگرى را هم در خدمت خودش گرفتو آن اینكه , یك مرتبه داستان خلیفه مقتول و مظلوم را مطرح كرد و احساس دینى و مذهبى گروه زیادى از مردم را ( لااقل در همان منطقه شامات ) در اختیار گرفت .


1- آل عمران,159.
2. نهج البلاغه , خطبه 3 : شقشقیه .
3- مانند نیل .
4. نهج البلاغه , خطبه . 215 عقیل ! داغدیدگان به عزایت بنشینند ! آیا از آهنى كه یك انسان از روى بازى و شوخى داغ نموده فریاد مى كنى , و مرا به سوى آتشى مى كشى كه خداوند جبار از روى خشم خود آنرا برافروخته است ؟ ! .
5 - نهج البلاغه , خطبه سوم معروف به شقشقیه